سر پرستار گفت یه کیس جنجالی دارم واست. گفتم چی شده؟ گفت خودت برو ببین. چند دقیقه بعد دختر رنگ پریده ای روبروی من نشسته بود. گفتم چرا؟ گفت چه انتظاری داری؟ شوهرم بیست میلیون قرض بالا آورده ، من دارم کلیه می دم که شیش میلیونش رو پر کنیم. گفتم بقیه اش چی؟ گفت اونا که ببینن من کلیه دادم شاید دلشون به رحم بیاد. بعد زد زیر گریه. گفت شوهرش مجبورش کرده و از جراحی می ترسه. گفتم به خانواده ات گفتی؟ گفت نه. می گه طلاقم می ده. گفتم حالا چیکار می کنی؟ گفت باید کلیه بدم. بعد زار زار گریه کرد و من افتادم* وسط یکی از داستانهایی که آدم تو مجله خانواده زرد میخونه و به تخیل دراماتیک نویسنده اش فحش می ده. قبل و بعد از اهدای کلیه ** کار من شده بود آروم کردن زری و اطمینان دادن بهش که چیز بدی پیش نمیآد. حرفهایی که خودم باور نداشتم و می دونستم زنی که تو بیست و سه سالگی کلیه می ده واسه بقیه عمرش معلوله.
*
هفته بعد داشتم توی بخش راه می رفتم که برسم به اتاق انتهایی و یه مریض دیگه رو ببینم و با یکی دو تا از پرستارها سلام احوالپرسی کردم. بعد صدای ضعیفی از یکی از اتاقها منو به اسم صدا کرد. برگشتم. خودش بود. باید مرخص می شد و دیروز که دیده بودمش خوب بود. گفت بیا. انقدر نیاز و التماس توی صداش بود که نشد بگم کار دارم، نشد بگم مریض دیگه ای منتظرمه. مستقیم رفتم پیشش و گفتم بگو چی شده. گفت دارم می میرم. سازن دز گرفتم. همه ی واحدهای داخلی که پاس کرده بودم رو به خودم یادآوری کردم و سازن دز توشون نبود. گفتم از کجا گرفتی؟ گفت که اونی که بهش کلیه دادم دیروز از سازن دز مرده. منم حتما گرفتم. قضیه هی پیچیده تر می شد. گریه کنان گفت به شوهرم می گم گیرنده از سکته قلبی مرده، وگرنه اگه بفهمه مریضی عجیبی بوده و من هم ممکنه ازش گرفته باشم منو طلاق میده. دیگه مغزم داشت سوت می کشید، رفتم سراغ پرستار گفتم گیرنده ی این دختره زری چی به سرش اومده؟ گفت ایناها پرونده اش ؛ دیروز تو شیفت دکتر فلانی یکدفعه افتاد و مرد، پرونده می گفت sudden death در اثر ایست قلبی. دیگه چیزی نگفتم، رفتم به زری بگم که سادن دث یعنی مرگ یکباره. زری نشسته بود چهارزانو روی تخت، موهاش از کناره ها و جلو روسری صورتی چرکمرده بیمارستان ریخته بود توی صورتش و دستاش بالای سرش بود. گریه می کرد. براش توضیح دادم، گفت به هرحال با همون چاقو شکم منو هم پاره کردن.
زری نمی دونست سادن دث یعنی چی. زری نمی دونست احتمال انتقال بیماری از گیرنده به دهنده تقریبا صفره. زری نمی دونست استریل یعنی چی. زری فقط می دونست شوهرش طلاقش می ده...
---
* کل این بخش شبیه مجله خانواده بود. حالا شاید کم کم داستانهاش رو اینجا نوشتم که باورمون بشه بغل گوشمون، توی یکی از فرعی های خیابون پاسداران مردم دارن از سر ناچاری اعضای بدنشون رو می فروشند.
** زمانی که من کارم رو توی بخش شروع کردم، مصمم بودم که می گم اهدای کلیه ، اما زمانی که پنج ماه کار با دهنده و گیرنده های کلیه تموم شد، میگفتم اهدا و تو دلم می دونستم که کلمه درست فروش ئه.