Showing posts with label سالهای دور از خانه. Show all posts
Showing posts with label سالهای دور از خانه. Show all posts

Saturday, August 7, 2010

شاخ

این دو روز، روزهای تحقیق بودند و کل گروه های تحقیقاتی ماژورفیلد ما دعوت بودن به یکی از هتلهای شهر برای یه کنفرانس دو روزه که دستاوردهای علمی یک سالشون رو ارائه بدن. واسه من که تو پردیس اصلی درس نمی خونم فرصت خوبی بود که با بچه های گروه های دیگه آشنا بشم و کلی سوژه جالب وبلاگ نویسی ( حالا انگار چه وبلاگ جالبی داره) به دستم رسید. اما دل و دینم زمانی رفت که دو تا از هموطنها رو اونجا دیدم.
 مورد 1: روز اول توی آنتراکت عصر همگروهیم رو می بینم که داره با یه آقایی حرف می زنه و از دور به من اشاره می کنه که بیا؛ می رم جلو و می گه می دونستی ایرانی هستین هردوتاییتون؟ لبخند می زنم. پسره هم همینطور و بحث به انگلیسی ادامه پیدا می کنه. همگروهی که می ره و دور و برمون کسی نیست به فارسی عجیبی می پرسه تنها زندَگی میکنی؟ می گم آره و میپرسم که راستی از کجا فارغ التحصیل شدی؟ با لهجه ی بسیار عجیب تری می گه دانشگاه فلان جا. بعد می گه تو چَطور؟ می گم من از بیسار جا. بعد می گه بَبَخشید من فارسیم کم شده اینجا بوده ام بسیار. من با چشمای گرد شده نگاش می کنم به انگلیسی می پرسم چند وقته اینجایی؟ می گه دو سال و نیم.
مورد2: بماند که چی شد که بحث به اینجا رسید اما خانوم رزا* سی و هفت ساله به فارسی سلیس و روان می گه نه من ایرانی نیستم. گفتم پس اهل افغانستان یا ازبکستان یا تاجیکستان یا یه کشور فارسی زبانی حتما. به شدت بهش برخورد و به انگلیسی گفت نه متولد تهرانم اما چهارساله سیتیزنشیپ کانادا رو دارم.
-----
* اسمش رزا نبود، یه چیزی تو همین مایه ها بود، اسمش رو عوض کرده بود به عبارتی. منم عوض ترش کردم که یادم بمونه فقط عوضی ها هستند برای اهل جایی بودن اول پاسپورتشون رو چک می کنند.

Monday, August 2, 2010

دکتر سولطان بوشارا

صاحبخونه ام یه زن آلمانی-سوئیسیه که به یه خونواده هشت نفره در هند کمک می کنه. دیروز داشت می گفت به نظرم باید جلوی ورود دکترای هندی به اینجا رو بگیرن چون اونا بی سوادن و فقط شکم مردم رو پاره می کنن و بدون اینکه کارشون رو انجام بدن، دوباره می دوزنش و فقط عفونت به جا می ذارن. گفتم چطور. گفت که بچه چهارم این خانواده هندیه که به دنیا اومده بود بهشون گفتم من وسعم نمی رسه که دیگه بیش از این بهتون پول بدم . لطفا بچه دار نشین دیگه. اونا هم موافق بودن و من رفتم اونجا؛ مرده وازکتومی کرد و من پولش رو دادم. هشت ماه بعد زنگ زدن گفتن بچه پنجم تو راهه. صاحبخونه بهشون گفته که این بچه هه که به دنیا اومد خانومه باید توبکتومی کنه. اونا هم اطاعت امر کردن و محض اطمینان از کا.ندوم هم استفاده می کردن. حدس بزن چی! بچه شیشم یک سال بعد به دنیا اومده. حالا صاحبخونه هه از ترس هر بار می ره اونجا با خودش مصرف یه سال کا.ندوم و قرص پیشگیری می بره و خب این روش جواب داده و دیگه بچه دار نشدن. دیروز داشت برنامه هاش رو مرتب می کرد و لیست خرید می گرفت که سپتامبر بره هند. اولین چیز لیستش کا.ندوم و قرص بود. خودش می خندید می گفت تو فرودگاه کیف منو بررسی کنن فکر می کنن صاحب فا.حشه خونه ای چیزی هستم با اینهمه ابزار و الات که می رم اونجا.

Thursday, July 15, 2010

cold fingers, warm heart

دیروز غروب بالاخره کمردرد لعنتی که چند روزه خورد خورد داره اذیتم می کنه، عاصیم کرد و با صاحبخونه ام رفتیم بیمارستان نزدیک خونه. پزشک شیفت همونی بود که دو دفعه پیش واسه مشکل آلرژی تنفسیم و یه بار واسه شکستن انگشتام رفته بودم پیشش. اومد جلو با دست چپم دست داد و گفت خوبی دست و پا چلفتی؟ می تونی نفس بکشی بچه؟ گفتم نفسم خوب شده، یا شایدم کمرم انقدر درد می کنه که نمی تونم به نفس فکر کنم. نشستم روی تخت ؛ دست راست اتل بندی شده ام رو گذاشتم روی پام. صاحبخونه ام ایستاده بود کنارم و دست چپم رو محکم گرفته بود و چشمای سبز خیلی بزرگش بین من و دکتر در رفت و آمد بود. دکتر سوال می کرد و عکس ها رو با دقت بررسی می کرد. بعد هم گفت می خوام کمرت رو معاینه کنم و لباست رو در آر. گفتم اگه انگشتت سرده، نمیذارم بهم دست بزنی. خندید. به ایران فکر کردم. دستاش رو تند تند به هم مالید و گفت اینجوری نمی شه، صبر کن. رفت دستاش رو گرفت جلوی باد داغ سیستم گرمایشی فلان توی استیشن پرستارا. من بیشتر به ایران فکر کردم. اومد پرده دور تخت رو کشید و دستاش رو گذاشت رو لپم. گرم خوبی بود. بلوزم رو در آوردم و به شکم دراز کشیدم روی تخت. معاینه که تموم شد گفت باید آمپول بزنی. صاحبخونه ام  دستام رو محکم تر فشار داد، گفت نترس عزیزم، آمپول درد نداره. دکتره گفت دختر قوی ایه . خودم آه کشیدم . دکتره گفت میگم اندی برات بزنه که درد نیاد، اندی با تجربه ترین پرستارمونه و آمپولهاش هیچوقت درد نمیاره، من اگه بخوام به دختر کوچولوها آمپول بزنم می دم اون این کار رو بکنه. سرم رو تکون دادم و می دونم قیافه ام خیلی مظلوم شده بود. اندی چند دقیقه بعد اومد، سلام کرد و دستش رو گذاشت رو لپم. گفت جیسون گفته که خودت سردترین دستای دنیا رو داری اما از دست سرد بدت میآد، منم اگرچه لازم نیست اما دستام رو برات گرم کردم این کیس. گفتم مرسی. آمپول رو زد و درد نداشت. من معمولا خیلی کولی بازی درمیارم  اما واقعا درد نداشت. داشتیم آروم از بخش می اومدم بیرون ، جیسون پشت به من ایستاده بود اونجا کنار در ورودی و یه دختره رو می بوسید. دستاش رو گذاشته بود دو طرف صورت دختره. درست لحظه ای که ما رد می شدیم دختره سرش رو کشید عقب، گفت دستات به طرز دلپذیری گرمه امروز. جیسون یه چیزی گفت که من نشنیدم و به بوسیدنش ادامه داد.
مثل آخر فیلمها بود، من داشتم آروم با دستای یخ زده ام  راه می رفتم ،صاحبخونه ام داشت می گفت که خیلی خوبه که خونه امون نزدیک بیمارستانه و منظره خونه ما تو کل شهر بی نظیره. من اما ذهنم پر بود از مقایسه های وحشتناک این سیستم بهداشتی  قدرتمند و بی نهایت پیشنت فرندلی با سیستم بهداشتی کشورم. سیستمی که متاسفانه خودم هم بخشی از بدنه اش بودم و همیشه چیزی که نادیده گرفته می شد نیاز آدمها بود.شاید بعدا در موردش بیشتر بنویسم.

Tuesday, July 13, 2010

زندگي سگي

الان ميتونم يه شير درنده رو با دستاي خودم خفه كنم. عصباني ام و هر آن ممكنه از عصبانيت و غصه بزنم زير گريه. كليدهام رو خونه جا گذاشتم. اومدم تا دم در و ديدم كليدهام نيستند. زنگ زدم به همخونه اي الدنگم گفت كار داره و بعدا ميآد خونه. خدا ميدونه بعدا يعني كي. اين اهالي شرق آسيا كه وجدان ندارن كه. بار يه وانت هم ميوه و سبزي خريدم و با اين حال مثل يك ابله اوريجينال پا شدم رفتم قدم بزنم. زيادي از خونه دور شدم و وزن وسايل داشت كمرم رو ميشكست نتيجه اينكه نهايتا تصميم گرفتم برگردم خونه. الان نشستم پشت در آپارتمانم. خوبه كه لااقل هميشه مودم رو روشن ميذاريم كه مجبور نيستم از اينترنت موبايلم استفاده كنم. تكيه دادم به در خونه همسايه كه آنتن اينترنتم در اين حال پرترينه ؛ بعد احساس كردم يكي داره ضربه هاي خفيفي به در ميزنه و پريدم رفتم اونور گودرم رو چك كنم بعد كمكم ضربه ها محكمتر شد و صداهايي هم بهش اضافه شد كه گوياي اين بود كه اين كفار شب جمعه اشون رو گم كردن و بعد صداها به جيغ تبديل شد. من داشتم آرشيو يكي از بلاگهاي موردعلاقه ام رو ورق ميزدم كه خانومه از ابراي آسمون نهم پرت شد و سومين ورق رو كه زدم آقاهه هم افتاد تو قعر فلان. شايدم از قعرفلان در اومد بسته به شيوه ي كنترل ازدياد نسل داشتم سومين ايميل خواهرم رو جواب ميدادم كه ضربه ها باز شروع شدن و من كه رسيده بودم به وسطاي تايپ فلاكت بار ايميل چهارم يه دفعه در خونه اشون باز شد و زنه با يه لا قباي بسيار نازك گريه كنان فرار كرد. هيچ خبري هم از آقاهه نشد. حالا من دارم از خستگي سقط ميشم در خونه ي اينا باز مونده. كلي افكار خنده دار اومده بود سراغم كه برم خودم رو جاي خانومه جا بزنم و كپه مرگم رو بذارم اما مساله اينه كه ميدونم اون چيزي كه دختره رو فراري داد هنوز اونجاست. خلاصه كه خسته و كوفته پشت در موندم و همخونه اي بي انصافم با اينكه خبر داره اما نميدونم چرا نمياد خونه. يادم باشه تو سوپ كاهوش تف كنم. نقطه

Monday, July 12, 2010

Give me freedom, give me fire, give me reason , take me HIGHER*

  نه که آدم فوتبالی ای باشم ها، اما به خاطر بابا و عموهام و خواهرم و دوستم دلم می خواست مارادونا رو جام به  دست ببینم. بازی ها رو نمی دیدم چون حوصله نداشتم . آرژانتین که باخت یه نگاه کردم به تیم های باقیمونده و گفتم اسپانیا رو دوست دارم، حالا حتی اسم یه دونه از بازیکنهاشون رو هم محض نمونه بلد نیستم. اما اسپانیا رو دوست دارم. یعنی کلا اگه بخوام یه جا رو تو دنیا واسه زندگی انتخاب کنم اونجا اسپانیاست. اون دو ماهی که بعد فارغ التحصیلی اونجا بودم انگار خونه ام رو پیدا کرده باشم بهم خوش گذشت. این شد که بیدار موندم و بازی رو دیدم، اسپانیا که برد انگار من برنده شده باشم، انگار همه ی آدمهای گرم و مهربون دنیا به یخ زده های بی مزه ی کائنات دهن کجی کرده باشند.
داشتم از خونه می اومدم بیرون سرتاپا قرمز و زرد پوشیدم. سر تا پا که می گم یعنی از دستمال سر و گوشواره و ماتیک و سایه تا دامن و جوراب و کفش و تی شرت و کیف. تو خیابون دو سه نفر واسم داد کشیدن ویوا اسپین. این بنده خداها هم از اسپانیایی همینو بلدن دیگه. منم هی لبخند گنده می زدم تامبز آپ و وی  و گراسیاس  و ویوا و حتی تعظیم ژاپنی هم کردم.
 رسیدم بیمارستان، از در ایستگاه مرکزی که بیرون اومدم، یکی از بچه های دانشکده رو دیدم که اهل مکزیکه و من همیشه باهاش اسپانیاییم رو تمرین می کنم. از دور داد زد اسپانیا. از این ور داد زدم شیره**! اومد جلو گفت که امروز بچه هایی که شرط بستن رو تیم ها و بچه های اسپانیایی تو فضای آزاد بیمارستان مورنینگ تی می دن.تو هم بیا بریم با هم. منم که از خدا خواسته ساعت نه و نیم دنبالش راه افتادم  و رفتم پشت ساختمون اصلی بیمارستان و گم شدم تو حدود بیست تا آدم که لباس قرمز و زرد تیمشون تنشون بود و پرچم کشورشون رو می بوسیدن و تکون می دادن و حدود صد نفر هم که مهمونهاشون بودن یا کسایی که شرط بسته بودن و اومده بودن پول برنده شدنشون رو بگیرن. بعد این اسپانیایی ها جیغ می کشیدن اسم کشورشون رو با خوشحالی. با افتخار. می پریدن بالا پایین و جیغ می زدن. کل بیمارستان رو گذاشته بودیم رو سرمون. با آهنگ واکا واکا و ویوینگ فلگ رقصیدیم و شیرینی خوردیم. اسپانیایی ها داد زدن گراسیاس سودافریکا. همه داد زدیم و از آفریقای جنوبی تشکر کردیم. یه دفعه چند نفر با هم داد زدن ویوا امریکا. همه داد زدن ویوا امریکا. بعد دیگه هر کدوم از حضار اسم کشورش رو بلند با یه ویوا می گفت. و همه پشت بندش داد می زدن، ویوا جرمنی. ویوا چاینا. ویوا ایتالیا. ویوا مکزیکو. ویوا ایندیا. داد زدم ویوا ایران. همه داد زدن ویوا ایران. بعد کلمه ی ایران با اون لهجه خارجی، از دهن این آدمهای خوشحال که ادا شد من بغض کردم. گیر کردم و نتونستم بگو ویوا ندرلند. نتونستم بگم ویوا راشا. نتونستم بگو ویوا استرالیا. نتونستم بگو ویوا آرجنتینا. موندم تو همون ویوا ایران خودم. گیر کردم تو غم نهفته تو اسم کشورم. کی می شه ما با دل خوش و با صدای بلند بگیم زنده باد ایران؟
---
*Waving Flag
**انقدر اصطلاحات عجیب غریب احتراع می کنم تو اسپانیایی و انگلیسیم به خودش زحمت نداد بپرسه اون "شیره" ای که گفتی یعنی چی

Tuesday, June 29, 2010

آنتونی -2

با آنتونی رفته بودیم توی آزمایشگاه که من نمونه های بیوپسی رو براش تشخیص بذارم که بتونه نهایی کنه. گفت که ما در چین به دلیل اینکه مسیحی ها ما رو قتل عام کردن، از دین متنفریم و بحث بی پایانی رو با خودش شروع کرد. تمام مدتی که من داشتم از تو سولاخی میکروسکوپ چهل تا اسلاید رو تشخیص میذاشتم و امضا می کردم و عرق ریزان چنگ زده بودم به دامن خدا که تشخیصم غلط نباشه این به خدا فحش می داد و به میسیونرها* در چین بد و بیراه می گفت. بالاخره کارم تموم شد و قبل از اصابت صاعقه فرار کردم به لونه ی خودم.
یه ربع بعد اومد که "گورو" داری؟ من بر اساس پیش زمینه ذهنی که تو آزمایشگاه در مورد دین و مذهب حرف زده بود، فکر کردم منظورش guru  هست و با خنده گفتم آنتونی گورو می خوام چیکار. بعد دیدم یه جوری نگام کرد و رفت سراغ اندرو و گفت گورو داری؟ اندرو گفت نه! گورو چیه بابا تو هم امروز حالت خوشه ها. یهو آنتونی عصبانی شد که شماها خسیسین و هروقت میآین آزمایشگاه هر کاری از من بخواین می کنم و به شما کمک می کنم. حالا من گورو می خوام بهم نمی دین. من و اندرو هی بر و بر نگاش می کردیم. گفتم ببین آخه ما اگه گورو داشته باشیم بر فرض بعید هم که نمیذاریم جیبمون بیاریم سر کار که. گورو جاش تو معبده. اندرو هم هر و کر می کرد که بیاین رئیس گروه رو بگیم گورو از این به بعد. دیدم الانه آنتونی بزنه شل و پل کنه ما رو گفتم اصلا منظورت از گورو چیه؟ گورو می خوای چیکار؟ گفت می خوام این کاغذا رو باهاش بچسبونم. منظورش گلو (glue) بود.
*
الان اندرو اومد گفت این نشونه ی خوبی بود که یاد بگیریم فقط وقتی از عدم دریافت انتظاراتمون عصبانی بشیم یا واکنش نشون بدیم، که مطمئن باشیم که اونها رو درست وربالایز کردیم. اینم از مزایای همکاری با فردی از دیار شهیدپرور فرانسیس بیکن.
---
* اول نوشتم میژنری، بعد دیدم چه سک.سی شد. بعد میسیونرها نوشتم، یاد اون برنامه مزخرف رادیویی افتادم. میسیونرها و ایران یا همچین چیزی بود و همونی که صد سال پیش در چنین روزی رو اجرا می کرد، اینو هم فلان.(فکر کنم البته)

Friday, June 25, 2010

O sister, where are thou?

نمی دونم چه جوری بنویسم که معلوم باشه چه ضربه ای به من وارد کرده و چقدر منو تکون داده.
خواهر کوچیکه ام، همونکه بهش می گم فسقلی، همونکه هر شب زنگ می زنه و خودش رو واسم لوس می کنه، همونکه تو ذهنم با شلوارک سبز در حال کندن زخم سر زانوشه ، همونکه هنوزم هر وقت می رم خونه باید براش جایزه بخرم و سرگرمش کنم، همونکه هر وقت از خیابون رد می شیم دستشو می گیرم و می ذارمش سمتی که ماشین نمیاد... امروز دوستم ازم پرسید چند سالشه و گفتم بیست و یک.
مثل این بود که یکی بزنه تو سرم
بدون من بزرگ نشو دختر. صبر کن.

Thursday, June 24, 2010

حمال گاریچی به انگیسی چی می شه؟

 سر ناهار نشسته روبروم هفت هشت بار با صدای شیپور فین می کنه. بعد جالبه که با قیافه ی آخی حیوونکی می پرسه تو خاورمیانه ، مردم زیاد در قید و بند آداب و رسوم نیستند؛ نه؟

Wednesday, June 23, 2010

I am being constantly wowed


آندره آ و تری هر دو خیلی از من بزرگترند. آندره آ چهل و سه سالشه و تری پنجاه و دو. هر دو جز تیم ما هستند و به طرز غریبی تاریخ، بخصوص تاریخ ایران رو دوست دارند. خوبیش هم اینه که انقدر دیدشون عمیق هست که من مجبور نیستم در مورد اینکه آدم های معمولی چهارتا زن ندارند و ما برقع نمی پوشیم توضیح بدم. تری همه چیز در مورد انقلاب سال 57 رو می دونه و آندره آ بارها با صحبت از خاتمی و موسوی و خمینی و خامنه ای و هاله نور و حتی لاجوردی و اعدامهای دهه‌ی شصت من رو غافلگیر کرده. تری حتی منتظری رو می شناسه و یه بار تو دوره خاتمی واسه یه کنگره رفته ایران و آندره آ ازم قول گرفته که ببرم بازار سرپوشیده تهران و اون بازار شیراز که توش ادویه داره و اون بازار کرمانشاه که توش پارچه پولکی داره رو نشونشون بدم. تری حتی کباب دربند رو هم امتحان کرده و کلی دوست و آشنا تو ایران داره.
دیروز سر کار نیومده بودم چون مریض بودم. امروز هم صبح کمی دیرتر از خونه راه افتادم و ساعت ده رسیدم. وقتی اومدم تو، آندره آ جیغ کشید که "تری، اومد!". آندره آ گفت اجازه نیست بیای سر میزت ، تری گفت بیا با من بریم بیرون تا آندره آ به کارهاش برسه. دوتایی رفتیم بیرون و تا آندره آ اجازه ورود بده داشتم فکر می کردم تولدم که نیست، روز ملی دانشجویان غربتی* هم که نیست، روز زن هم که نیست. بالاخره گذاشتن برم سر میزم و دیدم کنار کاغذها و کتابها، آندره آ رومیزی یونانی پهن کرده و جا باز کرده بود برای 5 تا شمع و روبان سبز و گل و عکس.  آندره آ گفت ما فکر کردیم که باید نشون بدیم که ما می دونیم. تری گفت پارسال نان-استاپ اون دختر  به خوابهای من می اومد. من با بغض و حیرت ایستاده بودم و هی نگاه می کردم.تری گفت من دلم نمیخواد اون قهرمان باشه، رهبر باشه؛ من دوستش دارم چون اون یه دختر معمولیه مثل تو و مثل دختر خودم کایلی. دلم نمیخواد فراموش بشه.
 بغلم کردن و رفتن به کارهاشون برسن. آندره آ یه ربع بعد اومد گفت می دونم سبز این روبان سبز نیست اما اون رنگی نداشتیم. اینو از تو وسایلم پیدا کردم. ببخشید که جای گره داره. گفتم این سبزترین روبانیه که دیدم.
یکی بهم بگه بیدارم و این حرفا و چیزا رو خواب ندیدم.
---
* فکر کنم کپی رایت لفظ غربتی به جای اینترنشنال که الحق درست هم هست، مال مهندس خسته است.

Sunday, June 13, 2010

آقایون یکی یه پوله خروس

قبل از همه چی بگم که این پست کمی اعصاب خورد کنه. یعنی اگه من چنین چیزی تو وبلاگ کسی بخونم محاله دیگه بهش سر بزنم. چون کارهای انسان دوستانه و فلان باید مخفی بمونه. تمام تلاشم رو کردم که شبیه وزرایی که دو هزارتومنی می دن دست بچه ها به چشم نیام و می خوام بدونی که این نوشته صرفا داره نوشته می شه که احساس خوب دو سه خط آخر هر پاراگراف ثبت بشه و نه اثبات.
*
یادم نمیاد هیچوقت به گدا پول داده باشم. گدا یعنی کسی که سرچهار راه میآد گدایی می کنه یا کسی که گوشه خیابون نشسته باشه.بیشتر وقتها هم از بچه های پشت چراغ گل و فال و اینجور چیزا نمی خریدم. شاید مثلا کلا سه بار گل خریده باشم ازشون. اما همیشه به هرکسی که ساز زده برای پول در آوردن تا جایی که دستم می رسیده ( حتی با یه صدتومنی) کمک کردم. بازم می گم: گاردت رو باز کن نمی خوام بگم آدم انسان دوستی ام یا فلان. صرفا دارم خاطره تعریف می کنم. رفته بودم سفر واسه شیش هفت ماه و با نزدیکترین دوستم( از بین دخترها) رابطه ام اندکی خراب شده بود در حدی که ایمیلهاش رو جواب نمی دادم و اون هم باهام قهر کرد. وقتی برگشتم بهش زنگ زدم و سوء تفاهماتمون رفع شد و با هم رفتیم بیرون گردش. دوتایی قدم زنان راه رفتیم به سمت شاطر عباس. ناهار چاقمون رو خوردیم و دوباره آروم آروم قدم زدیم که برگردیم سمت تجریش. این قدم زدن قبل و بعد از ناهار هم ماجرایی داره واسه خودش. قبل ناهار قدم می زدیم که جا وا شه واسه ناهار و بعد ناهار قدم می زدیم که هضم شه و جا وا شه واسه کافی شاپ رفتن. خلاصه داشتیم از در چلوکبابی خوشنود رد می شدیم و چنان که افتد و دانی، دو تا دختر خیلی پرحرف داشتم براش از سفرم می گفتم. چند قدم که از در خوشنود رد شده بودیم یکدفعه انگار بیدار شده باشم بدو بدو رفتم به آقایی که رو نیمکت سنگی دم در خوشنود با پسرش نشسته بود و کمونچه می زد یه اسکناس دادم و برگشتم پیش دوستم. وقتی برگشتم دوستم با چشمای اشکی بغلم کرد و گفت تعجب کرده بودم که چرا بهش پول ندادی، اون مدتی که اینجا نبودی، من به همه ی کسایی که ساز می زدن از طرفت پول می دادم. احساس فوق العاده ای بود که رد پای من تو زندگی این آدم با چه چیز خوبی عجین شده. احساس خوبی بود که بدونم حتی با اینکه باهام قهر بوده اما من با یه چیز خوب توی ذهنش موندم.
*
دیشب ساعت سه و نیم شب تلفنم زنگ زد و از خواب پریدم، خواهر کوچیکترم (وسطیه) با صدای گریون پشت خط بود. رسما قالب تهی کردم و فقط می گفتم بگو چی شده. بعد از چند ثانیه گریه و اینا فهمیدم که دلش تنگ شده. گفتم عزیزم ساعت سه و نیم شبه اینجا.  گفت که تو خیابون داشته راه می رفته، بالاتر از چهارراه طالقانی و رفته به یه آقایی که معمولا با زن و بچه اش می شینه و ساز می زنه پول بده. آقاهه دم کلینیک ما می نشست و من بدون استثنا هر روز یه چیزی بهش می دادم. هیچ وقت هم پول رو دستش ندادم، می ذاشتم گوشه هاردکیس سازش که باز بود و توش دم و دستگاه آمپلیفایرش رو کار گذاشته بود. من ذاتا به صدقه دادن کوچیکترین اعتقادی ندارم چون دلم می خواد بدونم پولم کجا می ره. تقریبا هیچ وقت هم پول زیادی نبود، در حد هزار تومن ، دو هزار تومن. در واقع ، هر روز آخر وقت که حساب کتاب می کردیم و من شصت درصد از درآمد روزم رو می گرفتم،همه پولها رو میذاشتم تو کیفم جز کوچیکترین اسکناس که مال اون آدم و خانواده اش بود و میذاشتمش تو جیبم یا تو دستم یا یه جای دم دستی که از پله ها پایین بیام و معطل نکنم واسه گشتن دنبال پول. چند بار هم با خواهرم که اومد بود کلینیک دندونهاش رو درست کنم از کنارشون رد شدم و یه چیزی دادم بهشون و یه بار برای بچه هه گفتم که این خواهرمه. خلاصه خواهره دیشب داشته می رفته خونه و اونا رو دیده و رفته "از طرف من" کمک کرده و دلش تنگ شده.
فکر کردم که چه خوبه که خواهری که همیشه با هم دعوا می کردیم و بارها بهم گفت کاش بری زودتر از این خونه که من راحت شم، منو اینجوری یادشه. می دونم خیلی دوستم داره و حتی اگه شک داشتم، با اون چشمای اشکی تو فرودگاه که بغلم کرد و به جای همه ی "مواظب خودت باش" یا "دلم تنگ می شه" یا "زود برگرد" های معمول این وقتها، کلی زور زد تا بگه "من همیشه دوستت داشتما، می دونی، مگه نه؟" مطمئن شدم که چقدر دوستم داره اما خب هیچ وقت رفتارهای هم رو تایید نمی کردیم. هیچ چیز مشترکی نداشتیم و حتی بارها سر این که من فقط به کسایی که ساز می زنن پول می دم و نه کسی که با دو تا پای علیل و یه چشم نابینا لیف می فروشه با هم بحث کردیم. دیشب ساعت سه و نیم فکر کردم که من چقدر آدم خوشبختی ام که تصویرم تو ذهن آدمهای دیگه به عنوان کسی مونده که در مقابل ساز نمی تونه مقاومت کنه. فکر کردم که چقدر خوبه که خواهرم نذاشت صبح بشه و بهم زنگ زد. خوشحال شدم. همین. یعنی توی هر دو تا داستان، اگه کسی که رابطه ام باهاش صمیمانه بود و خیلی نزدیک بودیم این کارها رو کرده بود اینهمه خوشحال نمی شدم. اصلا مساله این کمکه نیست، مساله اینه که منم آدمم و دلم می خواد دوستم داشته باشند و "بهم نشون بدن که دوستم دارن". همین. 

Wednesday, June 9, 2010

requiem for a dream

دو تا انگشتم رو شکستم. قاعدتا باید زمانی که دکتر رادیوگرافی رو گرفت دستش و گفت آیم افرید یو هو بروکن یور فینگرز دی‌یر، من می زدم زیر گریه. اما قهقهه زدم. انقدر بلند که ترسید فکر کرد دچار منتال آنستیبیلیتی هم شدم. اما من هیچ مشکل مغزی ای ندارم؛ لااقل می دونم که هیچ مشکل مغزی جدیدی واسم پیش نیومده. انگشتام رو آتل بندی کردم و رفتم خونه، به دوستم زنگ زدم و اون هم مثل خودم زد زیر خنده. یعنی می دونی، این شده یه جور بازی که من هر روز یه بلایی سر خودم میآرم.
بعدش، یه ربع بعد از اینکه اومدم خونه، حوالی یازده، از بیمارستان زنگ زدن که فردا بیا کارت داریم. خدا رو شکر همون بیمارستانیه که خودم توش کار می کنم و خدا رو شکر که من هر وقت می رم بیمارستان این دفتر دیویس برگ پرونده پزشکیم رو می زنم زیر بغلم و می برم با خودم. خلاصه ساعت نه صبح رفتم ببینم چی می خوان. دیدم فکر می کنن از آسیب زدن به خودم لذت می برم که اونجوری خندیدم و یه جور ملویی می خوان انگ مازوخیست بودن بهم بزنن. می دونی، هرقدر هم زبان انگلیسیت خوب باشه، نمی تونی توضیح بدی که "کارم از گریه گذشته است بر آن می خندم". یعنی نمی تونی مفهوم رو منتقل کنی. به جاش کلی عرق ریختم و زور زدم تا توضیح دادم که در سه سال گذشته دو تا تصادف وحشتناک داشتم که هیچ کس باورش نمی شد ازشون زنده در بیام و هزار جور بلایای عجیب غریب دیگه ای که سرم اومده بود رو تعریف کردم و با مدارک نشون دادم و گفتم که انقدر هر روز تصادفا بلاهای عجیب به سرم میآد که دیگه خنده ام می گیره و تازه تو همین بیمارستان خودتون سه چهار بار پذیرش شدم تو همین سه ماه گذشته. دیگه آخرای تعریف کردن و ورق زدن دفتر دیویس برگ، دکتره هم می خندید و می گفت نوووو یور جوکینگ... بالاخره حرفم رو باور کردند وگرنه یه ده بیس صفحه هم مشاوره روانپزشکی به پرونده ام اضافه می شد و بهم شوک الکتریکی می دادن و احتمالا با شانسی که من دارم وصلم می کردن به برق سه فاز و من که نمی مردم، حتما همه موهام می ریخت و از اینکه هستم سیاه تر و زشت تر می شدم.
صبح که توضیح می دادم ماجراها رو، به صورت هیستریک می‌خندیدم اما ته دلم عصبانیت و غصه بیداد می کرد. قبلا هم گفتم، تو این یه مورد دیگه حرفه ای ام. تو دلم زار زار گریه می کنم اما قیافه ام می خنده. حالا هم حالم خیلی گرفته است و انگشتام عجیب درد می کنند.

Tuesday, June 8, 2010

نوابغ این مرز پر گهر

خواهرم داره برای پرواز به ادمونتون بلیط رزرو می کنه. حوصله ندارم توضیح بدم که دیوانه کرده ما رو و تا حالا سیصد بار برای تک تک روزهای آخر آگوست بلیط رزرو کرده و به هم زده. نکته اش اینه که قراره با چهار تا دیگه از بچه های ایرانی که تو دانشگاه آلبرتا پذیرفته شدن با هم برن. اینا چندین و چند گزینه دارن که من به شدت در مقابل پرواز با خطوط ایرانی ایستادگی کردم و به خواهرم اعلام کردم که یا با لوفتانزا می ری یا بریتیش ایرویز. اینهمه منتظر پذیرش و ویزا نموندی که دم آخر با توپولوف یه جایی بیفتی پایین داغش به دلت بمونه که. بعد از اونجا که لوفتانزا مستقیم ادمونتون نداره ، گزینه اش رو محدود کردم به بریتیش.
حالا یکی از اون چهارنفر دیگه اومده بهش گفته که من یه گزینه دیگه دارم، ترکیش ایر ویز. از تبریز می ره استانبول از اونجا تورونتو از اونجا ادمونتون و خانواده ی اون دختره گفتن که الا و بلا باید با همین پرواز بری. خواهرم می گه پرسیدم چرا آخه؟ خانواده ات تبریزن و واسه اشون سخته بیان تهران بدرقه ات کنن؟ گفته نه، خانواده ام که تهرانن. اما بابام می گه چون ترکی بلدی، اگه چیزی پیش بیاد می تونی تو ترکیش ایرویز گلیم خودتو از آب بکشی بیرون. خواهرم می گه گفتم تو می خوای بری کانادا ترکی حرف بزنی؟ گفته نه... اما خب همین یه مقدار راه تا کانادا هم غنیمته.
بعد اسم این حرکت خودشون رو هم می ذارن فرار مغزها.

Saturday, June 5, 2010

دیلماج


یه پسر بچه نه ساله است با همه ی شیطنت های بچه های این سن. زیاد بچه اجتماعی ای نیست اما نمی دونم چرا از همون بار اولی که منو دید دوستم داشت. همون بار اول یعنی توی شیش روزگیش که با تمام وجود گریه می کرد و من که ده سال بود هیچ نوزادی رو بغل نکرده بودم با ترس و لرز تو دستهام گرفتمش و براش شعر خوندم و آروم شد. با هم دوست شدیم، از اون دوستی های عجیب که میومد می نشست تو اتاقم و من می دونستم که اونجاست اما کاری به کارش نداشتم و می ذاشتم نگاه کنه به نقاشی کشیدن یا به مجسمه تراشیدنم و هر از گاهی به سوالهاش جواب می دادم یا تلاشهاش برای درست کردن چیزی شبیه اونچه که من درست می کردم رو تحسین می کردم. هفته ی آخری که ایران بودم، اومدن خونه امون و کلی وقت برد تا با همه ی غرور پسربچه های این سنی گفت اگه بری آدرست رو می دی که نامه بفرستم؟ گفتم آره، اما یه کار آسونتر هم می تونیم بکنیم عزیزم، برام ایمیل بفرست. گفت بلد نیستم. نشستیم پای کامپیوتر و واسش یه اکانت توی جی.میل درست کردم و به عنوان اولین کانتکت خودم رو اد کردم به لیستش.
شب مهمونی خداحافظیم اومده بود اما قرار نبود بیان فرودگاه. با همه ی اونهایی که می موندن خونه خداحافظی می کردم و حواسم بود که اون، بین اونها نیست. از مامانش احوالش رو پرسیدم و گفت نمی دونه کجاست. همه ی خونه رو دنبالش گشتم و طبقه بالا پیداش کردم که لبهاش رو جمع کرده بود و چشماش پر اشک بود اما گریه نمی کرد. گفتم خدافظی نمی کنی؟ هیچی نگفت. بغلش کردم اما همونجوری ایستاده بود و متقابلا بغلم نکرد، تو گوشش گفتم مواظب خودت باش. کماکان بی هیچ واکنشی ایستاده بود، دیرم شده بود و مامان داشت صدام می کرد، گفتم خدافظ و رفتم پایین. آخرین خدافظیا رو کرده بودم و داشتم سوار ماشین می شدم و آخرین نگاه ها رو به نمای سنگی خونه می نداختم که دوید بیرون. محکم بغلم کرد و گفت زود برگرد و بعد فرار کرد رفت.
از وقتی اینجام، تقریبا هفته ای سه چهار تا ایمیل ازش دریافت می کنم که بیشتر وقتا فقط نقاشیه یا عکس از چیزایی که تراشیده. یا مثلا یه تک جمله مثل: " من خوبم. تو خوبی؟". ایمیلهاش رو زود جواب می دم. به محض دیدن ایمیلش واسش یه چیزی می فرستم که خوشحال بشه.
سه دقیقه بعد از اینکه ایمیل بالا رو فرستاده، من ایمیلش رو دیدم. هیجده ساعت طول کشید تا بتونم بگم به "همین زودیا". به همین زودیا زبان مادریم انقدر غریبه شده، که مترجم می خواد. زبان مادری من مترجم می خواد با یه دل گنده، که تو چشمای اون بچه نگاه کنه و بهش بگه که من رفتم. که من برای همیشه رفتم. که این "به همین زودیا" معنی "هیچ وقت" رو داره.

Monday, May 10, 2010

تفاوت

صبح منتظر اتوبوس بودم، اتوبوس اومد و من سوار شدم و روی صندلی جلو، اونجا که به راننده دید داری نشستم. راننده یه دستبند رنگین کمانی دستش بود. نگاهم از دستهاش بالا اومد روی گوشش ، یه عالمه گوشواره طریف خوشگل داشت و ابروهاش هم مرتب بود و موهای بلوندش رو هم از پشت بسته بود. همه اینها رو تو یه ثانیه دیدم و تو همون یه ثانیه ترسیدم براش که الان میآن می گیرن به جرم گی بودن اعدامش می کنن. بعد نفر بعدی سوار شد و به انگلیسی باهاش حرف زد و من یادم اومد که تو یه سرزمین آزادم.
*
ظهر جلسه درون گروهی داشتیم. چند دقیقه مونده به جلسه رئیس گروه غیب شده بود و من از فرصت استفاده می کردم و تند تند به گزارشم اضافه می کردم، بعد اون از در هن و هن کنان با یه سینی بزرگ کیک و مافین و قهوه اومد تو. خودش شیش طبقه رو رفته بود پایین از کافه تریا خریده بود و اومده بود بالا. بعد هم به جای اینکه مثل طلبکارها بشینه ، تک تکمون رو از سر میزهامون صدا کرد که بریم جلسه. یاد رئیس پژوهشکده فلان افتادم که یه بار بهم گفت خودکارم زیر میز افتاده بهم بده و گفتم خم نمی شم. گفت وظیفته... من با مدرک دکترا داشتم اونجا طرح می گذروندم و اون داشت منو اونطور تحقیر می کرد... اگه پلتیک نمی زدم که من در برابر هیچ کس جز آفریننده ام خم نمی شم، ممکن بود اخراجم کنه.
*
عصر منتظر دوستم ایستاده بودم و کش موهام اذیتم می کرد، موهام رو باز کردم. اونا که منو دیدن می دونن موهام رو باز کردم یعنی هشت برابر یه آدم معمولی مو توی هوا ول شده. تابدار و مجعد و وحشی. انقدر خوب بود که دلم نمی خواست موهام رو ببندم. نبستمشون و هیچ کس حتی با تعجب نگام نمی کرد. دوستم زنگ زد که ده دقیقه دیر می رسم. نشستم رو نیمکت و با موبایلم آنلاین شدم. خبر اعدام کردها... این رژیم هرجا کم آورده کردها رو اعدام کرده. بغض می کنم از عکس معلم و بچه ها. یعنی الان اون بچه ها خبر دارن ؟ یعنی الان مامانش... بغض کردم. تو همین فکرا بودم که دیدم دوستم اومده داره می زنه رو شونه ام. می گه هر چی بوق زدم سرت رو بلند نکردی. بای د وی من موهاتو تا حالا باز ندیده بودم... چه موهایی داری. همه ایرانیها موهاشون اینجوریه؟ بعد هی می گه چقدر موهات و چشات ست شدن... چقدر جادو داری.  می گه من ایرانی ندیدم جز تو... همه اتون موهاتون و چشماتون انقدر سیگنیفیکنت ئه؟ می گم نه. فقط بعضیهامون. می گه حتما منطقه به منطقه است. با سر می گم آره. می گه ما تو نیویورک ، یه شهر نزدیک نیویورک ( که یادم نیست کجا رو گفت) کلی آدم قد بلند داریم. به خاطر ژ« و به خاطر اینکه شرکت های لبنیاتی هی تبلیغ می کنن شیر بخورین. بی حوصله دارم گوش می دم  و داریم می ریم سمت ماشینش. یه بچه از جلوی پام می دوئه، من یهو از جام می پرم. بچه هه جیغ می زنه ساریییییی.. و نگام می کنه... عکس بچه های کنار معلمه یادم میآد، با سرهای تراشیده. در ماشینش رو باز کرده، می گه تو اصالتا مال کجای ایرانی. می گم کرد محسوب می شم یه جورایی. عکس بچه ها، اعدام، اعدام اعضای خونواده ام... اعدام دوستهامون... دستهام روی دستگیره در خشک شده. اون نیمه نشسته تو ماشین می گه کردها همه اشون انقدر موهاشون سیاهه؟ می زنم زیر گریه... به  فارسی می گم آره ... کردها همه اشون موهاشون سیاهه... مثل بختشون تو ایران. تو عراق.تو ترکیه... طفلی ترسیده. از اونور بدو بدو میآد می گه منظور بدی نداشتم. دوستم با موهای طلایی و چشمای آبی نگام می کنه و منو تو بازوهاش گرفته می گه هاشششششش عیب نداره... من اما هنوز عکس معلمه با اون موهای سیاه و قیافه ساده و روستایی جلو چشمامه. عکس بچه ها... می گم ببخشید که احساساتی شدم. اخبار بدی از ایران شنیدم. می گه می فهمم. منم وقتی بابام با همسایه امون بحث می کرد سر اینکه اونا یونانی بودن و نباید تو آمریکا پرچم یونان رو آویزون می کردن خیلی می ترسیدم. کلا هیچی نمی شه گفت در برابر اینهمه تفاوت
می ریم بستنی می خوریم. من به بچه ها فکر می کنم. به اون آفتاب داغ. به شهر کودکی و نوجوانی و جوانیم، به تهران عزیز فکر می کنم. به اون استاده فکر می کنم که دو اقیانوس اونورتر از تهران بهم گفت که گفت لهجه تهرانی بی نقص و با مزه ای دارم و در جواب تعجبم گفت سالهاست شرق شناسی خونده و "نه" نگم. دوستم برام از زمستونهای کلرادو می گه که باید برم باهاش اسکی و من فکر می کنم به برفهای بیستون و از اونجا می رسم به فکر در باره ی کرمانشاه رفتن هر چندین سال یه بار، به رقص کردی، به دشت های پر شقایق، به سراب نیلوفر، به ایلیاتی ها و چادر و کباب و مهمان نوازی کردها .. به رگ و ریشه هام  که هر چند هیچ وقت نزدیک نبودن اما بودنشون، مثل رنگ موهام همیشه توی شوقم از صدای موسیقی کردی، حس شده تو زندگیم... اون از آمریکایی بودنش می گه و می خنده و ذوق می کنه... من لبخند می زنم و تو دلم گریه می کنم برای ایرانی بودنم، برای کرد بودنم. شرقی بودن خوبیش اینهمه پیچیدگیه. ما ایرانیها دروغگو بار اومدیم، بلدیم دیسگایز کنیم، من تو دلم غوغاست اما هیچی بروز نمی دم بهش و اون که مطمئن می شه حالم خوبه منو می رسونه خونه و می ره. نیم ساعت بعد اس ام اس  می زنه، اگه ناراحت نمی شی بهم بگو، اونی که به فارسی گفتی و گریه کردی چی بود...