Showing posts with label صاحبخانه عزیز من. Show all posts
Showing posts with label صاحبخانه عزیز من. Show all posts

Thursday, August 5, 2010

آفتاب آمد دلیل آفتاب

این روزا بیشتر وقتم رو تو خونه می‌گذرونم و به خاطر شرایط جسمیم باید همه‌اش تو رختخواب باشم. بیشتر وقتم به فیلم دیدن می‌گذره و از فیلمهای معناگرای اروپای شرقی تا اپراصابونیهای هالیوود رو می‌بینم.
Imagine me & you رو دیشب دیدم.Hector و Rachel زوج تازه ازدواج کرده‌ای هستند که دختره یکدفعه متوجه می‌شه که تمایلات لزبینانه‌ای به دختریLuce داره که گل آرایی مجلس عروسیشون رو انجام داده. خانوم همسر گیر می‌کنه بین احساسات متضادش و اگرچه رابطه‌ای با خانوم گلفروش که ایشون هم لزبین هستند برقرار نمی‌کنه اما رابطه‌اش با شوهرش به هم می‌خوره. شوهره که می‌بینه زنش به زندگی بی تفاوت شده می‌ره سراغ گلفروشه که حالا دوست خانوادگیشون هم شده که برای زنش گل بگیره. وقتی Luce داره گلها رو آماده می کنه، Hector می پرسه که آیا Rachel چیزی در مورد من نگفته ومعصومانه نگرانیش رو با رقیب عشقیش در میون میذاره. خانوم گلفروش هم انکار می کنه می گه از چیزی خبر نداره. وقتی شوهره داره می ره بیرون دیالوگ زیر اتفاق می افته:

Luce: You should ask her, not me
Hector: Bless you, but I cant ask Rachel if anything's wrong. That's way too scary
Luce: Why
Hector: What if there is

از دیشب تا حالا این دیالوگ توی ذهنم رژه میره؛ اینجا نوشتمش که از ذهنم بیرونش کنم. که به خودم بگم، ترسیدن و فرار کردن شیوه‌ی من نیست. خواستم یادآوری کنم، رابطه‌ای که از دست رفته، با انکار و لاپوشونی شاید یه هفته دیگه دووم بیاره اما یه عمر نمی‌شه ندیده گرفت و فرار کرد.
پایان نطق غرای بنده

Monday, August 2, 2010

دکتر سولطان بوشارا

صاحبخونه ام یه زن آلمانی-سوئیسیه که به یه خونواده هشت نفره در هند کمک می کنه. دیروز داشت می گفت به نظرم باید جلوی ورود دکترای هندی به اینجا رو بگیرن چون اونا بی سوادن و فقط شکم مردم رو پاره می کنن و بدون اینکه کارشون رو انجام بدن، دوباره می دوزنش و فقط عفونت به جا می ذارن. گفتم چطور. گفت که بچه چهارم این خانواده هندیه که به دنیا اومده بود بهشون گفتم من وسعم نمی رسه که دیگه بیش از این بهتون پول بدم . لطفا بچه دار نشین دیگه. اونا هم موافق بودن و من رفتم اونجا؛ مرده وازکتومی کرد و من پولش رو دادم. هشت ماه بعد زنگ زدن گفتن بچه پنجم تو راهه. صاحبخونه بهشون گفته که این بچه هه که به دنیا اومد خانومه باید توبکتومی کنه. اونا هم اطاعت امر کردن و محض اطمینان از کا.ندوم هم استفاده می کردن. حدس بزن چی! بچه شیشم یک سال بعد به دنیا اومده. حالا صاحبخونه هه از ترس هر بار می ره اونجا با خودش مصرف یه سال کا.ندوم و قرص پیشگیری می بره و خب این روش جواب داده و دیگه بچه دار نشدن. دیروز داشت برنامه هاش رو مرتب می کرد و لیست خرید می گرفت که سپتامبر بره هند. اولین چیز لیستش کا.ندوم و قرص بود. خودش می خندید می گفت تو فرودگاه کیف منو بررسی کنن فکر می کنن صاحب فا.حشه خونه ای چیزی هستم با اینهمه ابزار و الات که می رم اونجا.

Thursday, July 15, 2010

cold fingers, warm heart

دیروز غروب بالاخره کمردرد لعنتی که چند روزه خورد خورد داره اذیتم می کنه، عاصیم کرد و با صاحبخونه ام رفتیم بیمارستان نزدیک خونه. پزشک شیفت همونی بود که دو دفعه پیش واسه مشکل آلرژی تنفسیم و یه بار واسه شکستن انگشتام رفته بودم پیشش. اومد جلو با دست چپم دست داد و گفت خوبی دست و پا چلفتی؟ می تونی نفس بکشی بچه؟ گفتم نفسم خوب شده، یا شایدم کمرم انقدر درد می کنه که نمی تونم به نفس فکر کنم. نشستم روی تخت ؛ دست راست اتل بندی شده ام رو گذاشتم روی پام. صاحبخونه ام ایستاده بود کنارم و دست چپم رو محکم گرفته بود و چشمای سبز خیلی بزرگش بین من و دکتر در رفت و آمد بود. دکتر سوال می کرد و عکس ها رو با دقت بررسی می کرد. بعد هم گفت می خوام کمرت رو معاینه کنم و لباست رو در آر. گفتم اگه انگشتت سرده، نمیذارم بهم دست بزنی. خندید. به ایران فکر کردم. دستاش رو تند تند به هم مالید و گفت اینجوری نمی شه، صبر کن. رفت دستاش رو گرفت جلوی باد داغ سیستم گرمایشی فلان توی استیشن پرستارا. من بیشتر به ایران فکر کردم. اومد پرده دور تخت رو کشید و دستاش رو گذاشت رو لپم. گرم خوبی بود. بلوزم رو در آوردم و به شکم دراز کشیدم روی تخت. معاینه که تموم شد گفت باید آمپول بزنی. صاحبخونه ام  دستام رو محکم تر فشار داد، گفت نترس عزیزم، آمپول درد نداره. دکتره گفت دختر قوی ایه . خودم آه کشیدم . دکتره گفت میگم اندی برات بزنه که درد نیاد، اندی با تجربه ترین پرستارمونه و آمپولهاش هیچوقت درد نمیاره، من اگه بخوام به دختر کوچولوها آمپول بزنم می دم اون این کار رو بکنه. سرم رو تکون دادم و می دونم قیافه ام خیلی مظلوم شده بود. اندی چند دقیقه بعد اومد، سلام کرد و دستش رو گذاشت رو لپم. گفت جیسون گفته که خودت سردترین دستای دنیا رو داری اما از دست سرد بدت میآد، منم اگرچه لازم نیست اما دستام رو برات گرم کردم این کیس. گفتم مرسی. آمپول رو زد و درد نداشت. من معمولا خیلی کولی بازی درمیارم  اما واقعا درد نداشت. داشتیم آروم از بخش می اومدم بیرون ، جیسون پشت به من ایستاده بود اونجا کنار در ورودی و یه دختره رو می بوسید. دستاش رو گذاشته بود دو طرف صورت دختره. درست لحظه ای که ما رد می شدیم دختره سرش رو کشید عقب، گفت دستات به طرز دلپذیری گرمه امروز. جیسون یه چیزی گفت که من نشنیدم و به بوسیدنش ادامه داد.
مثل آخر فیلمها بود، من داشتم آروم با دستای یخ زده ام  راه می رفتم ،صاحبخونه ام داشت می گفت که خیلی خوبه که خونه امون نزدیک بیمارستانه و منظره خونه ما تو کل شهر بی نظیره. من اما ذهنم پر بود از مقایسه های وحشتناک این سیستم بهداشتی  قدرتمند و بی نهایت پیشنت فرندلی با سیستم بهداشتی کشورم. سیستمی که متاسفانه خودم هم بخشی از بدنه اش بودم و همیشه چیزی که نادیده گرفته می شد نیاز آدمها بود.شاید بعدا در موردش بیشتر بنویسم.