Showing posts with label فرار مغزها. Show all posts
Showing posts with label فرار مغزها. Show all posts

Wednesday, June 16, 2010

واکسن نرم

داره آماده می شه واسه دفاع تز دوره تخصصش تو دومین دانشگاه معتبر علوم پزشکی ایران. بعد واسه من ایمیل زده که ای داد و ای فغان. می خوان ژنتیک ما رو تغییر بدن و باید پتیشن درست کنیم. بعد این لینک رو فرستاده:
http://gameron.wordpress.com/2010/05/23/2636
حالا من واقعا بین احساساتم گیج و حیرونم.
از یه طرف ، یکی از باهوشترین آدمهای اطرافم (که هوشش توهم نیست و نتیجه عملی داره) رو دارم می بینم که چه راحت باور کرده این داستان رو. کاملا هم داستان رو خریده در این حد که تو لیست افرادی که اینو سند کرده اساتید دانشگاهشون هم هستند! یعنی خب آخه بیشعور چهار واحد ژنتیک انسانی پاس کردی. کی تا حالا ژن رو "خنثی" می کنن آخه. اصلا مگه ژن بمبه؟ گیرم بشه ژن رو خاموش کرد، اما با دارو؟ به همین راحتی؟ !
 از طرف دیگه خنده ام گرفته. ما بلاگرها شدیم ساکنین یه جزیره ای که فقط خودمون زبون خودمون رو می فهمیم. یه سری کدها داریم واسه خودمون که نانوشته ولی تعریف شده است. یعنی واسه من ، گذشته از تایتل که فریاد می زد پرنک بودن رو، دیدن نقل قول از فارس نیوز تو وبلاگ گامرون کافی بود که بدون خوندن بقیه خبر بگم که سرکاریه. حالا دیگه هینتهای تابلوی الهام غلامحسینی و غیر عملی بودن و فلانش هم که بماند.
یکی یه وبلاگ تاسیس کنه "بلاگستانه داریم؟"

Tuesday, June 8, 2010

نوابغ این مرز پر گهر

خواهرم داره برای پرواز به ادمونتون بلیط رزرو می کنه. حوصله ندارم توضیح بدم که دیوانه کرده ما رو و تا حالا سیصد بار برای تک تک روزهای آخر آگوست بلیط رزرو کرده و به هم زده. نکته اش اینه که قراره با چهار تا دیگه از بچه های ایرانی که تو دانشگاه آلبرتا پذیرفته شدن با هم برن. اینا چندین و چند گزینه دارن که من به شدت در مقابل پرواز با خطوط ایرانی ایستادگی کردم و به خواهرم اعلام کردم که یا با لوفتانزا می ری یا بریتیش ایرویز. اینهمه منتظر پذیرش و ویزا نموندی که دم آخر با توپولوف یه جایی بیفتی پایین داغش به دلت بمونه که. بعد از اونجا که لوفتانزا مستقیم ادمونتون نداره ، گزینه اش رو محدود کردم به بریتیش.
حالا یکی از اون چهارنفر دیگه اومده بهش گفته که من یه گزینه دیگه دارم، ترکیش ایر ویز. از تبریز می ره استانبول از اونجا تورونتو از اونجا ادمونتون و خانواده ی اون دختره گفتن که الا و بلا باید با همین پرواز بری. خواهرم می گه پرسیدم چرا آخه؟ خانواده ات تبریزن و واسه اشون سخته بیان تهران بدرقه ات کنن؟ گفته نه، خانواده ام که تهرانن. اما بابام می گه چون ترکی بلدی، اگه چیزی پیش بیاد می تونی تو ترکیش ایرویز گلیم خودتو از آب بکشی بیرون. خواهرم می گه گفتم تو می خوای بری کانادا ترکی حرف بزنی؟ گفته نه... اما خب همین یه مقدار راه تا کانادا هم غنیمته.
بعد اسم این حرکت خودشون رو هم می ذارن فرار مغزها.