Showing posts with label ترس. Show all posts
Showing posts with label ترس. Show all posts

Tuesday, June 22, 2010

ویندوز 7

دوم دبیرستان کلاس ما طبقه سوم مدرسه بود. اون دوران شیشه‌های مدرسه دخترونه‌ها رو رنگ می‌زدند که مبادا بریم پشت پنجره و با بیرون ارتباطی برقرار کنیم. یه روز که کلی آشغال ریخته بودیم کف کلاس، ناظممون اومد دعوامون کرد که چرا اینطوریه کلاس شما. دیالوگهای متهم شدن و دفاع کردن و صحنه‌های چرخیدن ناظم دور کلاس و اشاره به کثیفی در و دیوار رو درز می‌گیرم. نتیجه این شد که خودمون سیزده نفری باید فردا کلاس رو می‌شستیم و تمیز می‌کردیم.
مدرسه‌های دخترونه اردوگاه نظامی بودند. حق نداشتیم زیبا باشیم و لباس فرم ما مانتو و شلوار سورمه‌ای و مقنعه سبز لجنی بود که اون سالها مد شده بود. پسر دبیرستانی‌ها بهمون می‌گفتند بادمجون. ما دخترها می‌خواستیم زیبا باشیم و زیبایی رو تو مدرسه رصد می‌کردیم. فلانی رو دیدی سیبیلاشو برداشته. فلانی رو دیدی امروز شلوار پاچه گشاد پوشیده. فلانی وسط ابروهاشو برداشته. می‌تونم برات قسم بخورم که بیشتر می‌خواستیم حرفمون بین بچه‌ها بپیچه و این که اون "فلانی" تو باشی خیلی مهمتر از چشمک پسر دبیرستانی‌ها بود.
شستن کلاس یه موقعیت خیلی مناسب بود. همه قرار شد شلوارک و تی‌شرت بپوشیم که مقنعه ها و مانتو شلوارامون خیس نشه. فردای اون روز، هر سیزده تا سک.سی ترین شورت و تاپهامون رو تنمون کردیم که اعتبار گروه همسالان رو کسب کنیم. شروع کردیم به سابیدن سنگ‌ها. یه روز ابری بود. بعد فیروزه رفت سراغ شیشه‌ها که تمیزشون کنه و بدشانسی آورد و کمی از رنگ شیشه رفت. مونده بود توی ترس و اینکه چی جواب بده. کمی خیره شدیم به شیشه‌ها و بعد همه‌ی رنگ شیشه‌ها رو پاک کردیم. فاطمه کنار من بود با تاپ کوتاه ارغوانی و شلوارک آبی تیره؛ شیشه‌ها رو تمیز می‌کردیم و می‌دونستیم خانوم ناظم دمار از روزگارمون درمیآره. اما احساس قهرمان بودن داشتیم . سمیه داشت آواز می‌خوند. یه چیزی از گوگوش. شیشه‌ها تمیز شدند. دنیای بیرون زیر پای ما بود. می تونستیم کوچه رو ببینیم. رنگهای ورقه شده رو جمع کرده بودیم و توی طاقچه پنچره‌ها نشسته بودیم به تماشای خیابونی که هر روز ازش رد می‌شدیم تا برسیم مدرسه. کمی آفتاب از لابلای ابرها می‌تابید و ظلمات موهام که تو صورتم ریخته بود، کمی روشن‌تر به نظرم می‌رسید.نمی‌دونم اون دوازده تا به چی فکر می‌کردند اما مطمئنم هر سیزده تامون خیلی زیبا شده بودیم به نظر خودمون.
یکدفعه در کلاس باز شد و خانوم ناظممون اومد تو. از پشت پنجره‌ها پریدیم پایین. دعوامون کرد و تهدید کرد به اخراج. ما، سیزده تا جوجه خیس و لرزان که چند لحظه پیش پرنسس‌های پشت پنجره بودیم سرمون رو پایین انداخته بودیم. خیلی بهمون توهین شد و بسیار تحقیر شدیم که "جانورانی هستیم که عورت لخت خودشون رو میذارن تو ویترین" دقیقا همین رو گفت و من آروم گفتم خانوم اینطور نیست. هزار بار بلند فریاد کشید که همینطوریه. وحشی شده بود و من دیگه هیچی نگفتم. لباسامون رو تنمون کردیم و همگی ساکت بودیم. هیچ کس کلامی حرف نمی‌زد.
با یه قلب سنگین و یه نامه تو کیفم که مادرم رو خواسته بودند داشتم می‌رفتم خونه. مسیر خونه ما با هیچ کس نبود. هنوز چند متر از مدرسه دور نشده بودم که اول دست آذین خورد روی شونه‌ام. بعد بقیه امون پیدا شدیم. هر سیزده نفرمون بودیم. صد متر اونطرفتر مدرسه‌امون بود. نیلوفر گفت بریم بستنی بخوریم با هم. رفتیم توی سوپرمارکت روبروی مدرسه. بستنی توپی میهن خریدیم. یه قاشق بستنی گذاشتم توی دهنم، نگاهم با ساقه درخت رفت بالا، رسید به ابر، به کلاغی که رد می شد توی آبی بزرگ ابری آسمون. بعد رسید به شیشه های کلاسم که تنها شیشه های مدرسه بود که رنگ اسهال نداشتند.
حرفی لازم نبود، فقط انگشت اشاره ام رو گرفتم طرفش.

Tuesday, June 15, 2010

اتمام حجت

گشت های عررررزشی هار شده بودند و مردم رو به شدت واسه تبرج می گرفتند. حوالی دی ماه بود و من خیلی مریض بودم، به شدت وزن کم کرده بودم و هر جا که می خواستم برم ، دوستام یا اهل خونه میرسوندن منو اما اون روز کارم سمت انقلاب بود و ماشین طرح دار دم دست نبود و لجبازی احمقانه ام گل کرده بود و منتظر دوستم نموندم. نتیجه اینکه از این کلاه های زیر مقنعه سرم کردم، مقنعه پوشیدم و بزرگترین شال سه گوش دنیا رو انداختم روی سرم که سردم نشه. یه پالتو سیاه و بلند ( تا سر قوزک پام) هم پوشیدم که به الیور توئیست می گفت زکی و کیکرز های بسیار بزرگی که جای سه تا جوراب پشمی اسکی که رو هم پوشیده بودم رو داشته باشه. رفتم انقلاب به کارهام رسیدم و بعد یادم اومد برم سازمان سنجش که کارنامه جی آر ای خواهرم رو بگیرم.
سوار یکی از خطی های انقلاب هفت تیر شدم و انقدر بی حال بودم که تا بیام بگم آقا نگهدار راننده رفته بود رو پل و اون طرف پل پیاده ام کرد. سرمای بدی خورده بودم، نفسم در نمی اومد و سردم بود و آروم آروم داشتم بر می گشتم. زیر پل یکی از این گشتی ها ایستاده بود. ناخودآگاه خودم رو جمع کردم و آروم داشتم  به سمتشون می رفتم و یادم هست که انقدر تب داشتم که تار می دیدمشون. اما دیدم که برادره به خواهره یه چیزی گفت و برادره اومد سمت من.
خانوم یه لحظه تشریف بیارین. قلبم ریخت. خدایا من که چیزیم نیست. انقدر مریض بودم که برای گفتن با من هستین کلی زور زدم. بله با شما هستم. گفتم من که کاری نکردم. دو تا پسر خیلی گنده از این بادی بیلدینگی ها نگاه می کردند. گفت می گم بیا. سرم داد زد. من واقعا داشتم به سختی راه می رفتم و اون هی تشر می زد که راه برو زود باش. رسیدم کنار ماشینشون. خانومه گفت ساعت چنده؟ من گیج نگاش می کردم. از من پرسید ساعت چنده. ساعتم رو نگاه کردم گفتم یه ربع به سه. قهقهه زد گفت برو همینو خواستم بپرسم. گفتم برم؟ داد کشید می گم برو.
*
 منم داد زدم مگه مریضی که اینجوری می کنی و اونم صداشو برد بالاتر و گفت اصلا بیا سوار شو برو. بعد اون دو تا پسر بادی بیلدینگیه اومدن و بعد مردم جمع شدن و با هو و ولش کن و این حرفا از دستشون درم آوردن.
*
دارم چرند می گم. چند تا جمله بین دو تا علامت *  دروغه. واقعیت اینه که من ترسیده بودم. عقب عقب رفتم و محکم خوردم به اون ساختمون گنده هه ی کنار پل. اون دو تا بادی بیلدینگیه بهم خندیدن. برادرا و خواهرای عرزشی به مریض بودن من به ترس من و به همه ی استرسم خندیدن. من قلبم درد می کرد و تا برسم سازمان سنجش از ترس و سرما لرزیدم و دیدم جون اینو که خودم برم خونه ندارم. زنگ زدم به دوستم و دو ساعت منتظرش موندم و عین دو ساعت رو زار زدم.
چندین ماهه دارم این وبلاگ رو می نویسم و هیچ بازدید کننده ای جز خودم و دوستم نداشته. حالا  دیروزیه متن ازش شر شده و فوری یه ایمیل دریافت کردم و متهم شدم که اسمهای دم دستی ائمه، برازنده ی آدمی مثل من نیست. برادر محترمی که واسه من ایمیل می دی که اسمهای مریم و زهرا و عاطفه برازنده ی آدمی مثل من که سبعیت و درندگی امثال تو هزار زخم به جونش زدن نیست و می گی این اسمها دم دستی نیستند، من ذهنم از شماها پره. می دونم دلت می خواد آزار بدی مردم رو. می دونم می خوای مردم رو بترسونی. می دونم خودتو قایم کردی تو گودر و هر از گاهی از تاریکی می آی بیرون و یه پخ می کنی و می ری تو. می دونم این ها، درد و تحقیر و آزارها واسه شما جک بعد از نماز مغرب و عشاتونه، اما این حرفا واسه ما زندگیه. به جهنم که چی فکر می کنی.
 شما که تو دنیای حیات وحشتون خوش می گذرونین،اینترنت رو بذارین واسه ماها که باتوم نداریم، که بلد نیستیم داد بکشیم، که تنها چیزی که داریم واسه تغییر تاریخ، همین کیبوردهاست.

Wednesday, June 2, 2010

Janey

محل کار من بیمارستانه. من توی ساختمونی کار می‌کنم (درس میخونم ) که در یک مجموعهٔ بیمارستانی واقع شده و بنابر این علاوه بر ماها، دانشجو‌ها و کارکنان ، بیمار‌ها هم به این محدوده رفت و آمد میکنند.
صبح‌ها که از خونه میام بیرون باید با یه اتوبوس بیام اونطرف رودخونه، در ایستگاه اتوبوس ۲۱۰ پیاده بشم و از اونجا از توی یه مال رد بشم و برم توی یه ایستگاه اتوبوس میانی (شمارهٔ ۲۱۱) بایستم و سوار یک اتوبوس دیگه بشم و برم بیمارستان. توی این مال پره از کافه هایی که صبحانه عرضه میکنند و من هم بعضی‌ روز‌ها که بوی قهوه یا نون تست یا شیرینی‌ وسوسه‌ام بکنه، میرم میشینم یه صبونه‌ای میزنم یا اینکه یه قهوه میگیرم و همینطوری مزه مزه کنان تو مال راه میرم و‌ قهوه میخورم تا برسم به آخر مال و‌ خیابون رو رد کنم و‌ برسم به ایستگاه ۲۱۱. بگذریم، همهٔ اتوبوس هاییه که ایستگاه اتوبوس شماره ۲۱۱ می‌‌ایستند مسیرشون به بیمارستان میخوره و این ایستگاه همیشه مملو از پیرزن‌ها و پیرمرد هاییه که می‌رن بیمارستان. امروز صبح، حال خرید قهوه از کافه شلوغ و‌ دود گرفتهٔ اول مال نداشتم که نتیجه‌اش شد ۶ دقیقه انتظار در ایستگاه ۲۱۱. ایستاده بودم و با دکمهٔ کت‌ام بازی می‌کردم که یه نگاه سنگین رو روی خودم حس کردم. سرم رو بلند کردم و یه پیرزن کوچولو با موهای سفید داشت نگاهم میکرد. لبخند زدم و اون هم لبخند بزرگ زد و گفت صبحت بخیر. منم صبح به خیر گفتم و دوباره مشغول بازی با دکمهٔ کت‌ام شدم تا اتوبوس از سر خیابون پیچید. دوباره با پیرزن چشم تو چشم شدم و گفت سوار این اتوبوس میشی‌؟ گفتم اره، گفت پس بیا با هم سوار بشیم که تنها نباشیم. پیرزن خیلی‌ خوشحال انگار که دو تای بخوایم بریم اردو نشست کنارم. گفت داری میری بیمارستان؟ جواب مثبت منو که دید خوشحالتر گفت منم همینطور! تو اونجا کار میکنی‌؟ گفتم اره. گفت اما من مریض شدم. قیافه‌ام رو همدرد کردم و‌ پرسیدم چرا؟ تو که خیلی‌ سلامت و‌ سر حالی‌. گفت که داره میره نتیجهٔ بیوپسی‌اش رو بگیره و ترسیده. گفتم به نظر من که نتیجه خوشحالت می‌کنه و نباید بترسی. گفت میترسم، بای د وی، اسمم جنی هست. خودم رو معرفی‌ کردم و گفتم که ترسش رو میفهمم و تجربه‌اش رو دارم. گفت تو به عنوان پزشک تجربه داری و بهش گفتم که نه خودم هم درست تو موقعیت اون تجربه‌اش کردم. رسیده بودیم بیمارستان و باید پیاده میشدیم، با هم از ایستگاه بزرگ بیمارستان اومدیم بیرون و گفت کاش انقدر تنها نمیبود چون زانوهاش احساس مسخره‌ای دارند. یک دفعه کلی‌ خاطره به ذهنم هجوم آورد و همهٔ ساپورت و‌ لطف دوستهام به خاطرم اومد و بهش گفتم اگه دلش بخواد من می‌تونم باهاش برم. بازوم رو گرفت و‌ محکم فشار داد و‌ گفت که ممنونه و با هم از سر بالایی بیمارستان بالا رفتیم. ازم پرسید که کجائی هستم و ایرانی‌ بودنم رو که شنید گفت قیافت به جنوب اروپا میخوره، اما باید میدونستم فقط خاور میانه ای‌ها اینهمه مهربون و‌ گرمند. رفتیم پیش جی پی ش و خدا رو شکر چیزیش نبود. کاشف به عمل اومد که تقریبا همسایه هستیم و گفت که خیلی‌ لطف بزرگی‌ به یک پیرزن تنها کردم و گفت اگه اشکال نداشته باشه شماره تلفن هم رو داشته بشیم و من اگه هروقت حسّ کردم که تنها هستم برم ببینمش. وقت خداحافظی هم محکم بغلم کرد. اون رفت خونه و من اومدم سر کار. انگیزه نوشتن این پست، اس‌ام‌اس‌ای هست که اون واسم فرستاد. نوشته شروع کرده واسم کیک هویج بپزه و وقت خونه رفتن، برم بگیرمش.
دلم روشن و چشمام پره اشک از تصورش. از شرّ تنهائی در ایام پیری به کی‌ پناه ببریم؟