Monday, July 19, 2010
Sunday, July 18, 2010
علیرضا
فقط یک بار تونستم برم اونجا. لحظه ای که روی بام ایران بودم، نه بالا و پایین پریدم، نه جیغ زدم و نه هیچ چیزی شبیه به اینا. نفس بریده نشستم روی زمین و گریه کردم. همنوردهام که می دونستن چقدر برای بالا رفتن مشتاق بودم و چقدر برام محال بوده، کنارم نشستند و هر کس حرفی می زد که آرومم کنه. می خواستند صعودم رو تبریک بگن. علیرضا نشست کنارم و محکم منو به خودش فشرد. همه ی لحظه هایی که توی اون صعود کمکم کرده بود، با حرفهاش و با مهربونی بی حدش و با انتخاب سخت ترین مسیر ممکن برای صعود به بام ایران، توی اون فشار انگشتهاش روی بازوی من ابسترکت شد. علیرغم ضعف بدنی من، سخت ترین مسیر رو انتخاب کرد که امروز که اینجا نشستم فکر نکنم که ناتوانی و ضعف ریه هام باعث شد صعود ناکاملی داشته باشم.
کلام گویای قدردانی من نیست علیرضا. امروز شد یکسال که رفتی. یکسال از لحظه ای که توی بهت من دستگاه بوق می زد که یعنی قلب تو ایستاده. شبی که بعد از نیم ساعت احیا، با صورت خیس اشک و با فریاد و هق هق، هنوز به دکتر التماس می کردم که نا امید نشن، که بهت فرصت زندگی بدن. بهت پونزده دقیقه دیگه فرصت دادن، پونزده دقیقه برای زندگی احیا کردن تو رو اما مگه چیزی زنده تر از تو هم بود همه این سالها؟ همه ی این سالها که من داشتم ذره ذره می مردم و تو شبیه شخص زندگی منو نگه داشتی بودی. یکسال گذشته از شبی که بعد از چهل و پنج دقیقه احیا دکتر گفت راحتش بذارین. تو رو می گفت و چقدر راحت پذیرفت رفتنت رو. یکسال از شبی که من و روزبه و آراز تمام بلوار رو از بیمارستان آتیه تا میدون صنعت پیاده راه رفتیم و داد زدیم و فحش دادیم و بلند بلند گریه کردیم گذشته. شب وحشتناکی که ما هزار بار داد زدیم چرا. حالا آراز هم رفته. اما رفتن تو چیزی بود که منو ویران کرد رفیق. رفتنی که ضربه اش و شوکش هر روز که می گذره بزرگتر می شه و تکه ای که از وجود من کندی و بردی بیشتر به چشمم میآد. با اینهمه ممنونم برای اینکه اومدی و تو همون فرصت کوتاه منو خوشبخت ترین دوست عالم کردی.
یه روز یه جای بهتر همو می بینیم علی. یه روز یه جای بهتر دوتایی راه می افتیم با هم یه قله بلندتری رو می زنیم؛ از علم پرخاطره تر، از کی تو سخت تر از دماوند بلندتر. یه روز یه جای بهتر با هم می ریم کوه، جای بهتری که من برای نفس کشیدن توی ارتفاع نجنگم، جای بهتری که تو مجبور نباشی برای بردن من از سخت ترین مسیرها به بقیه جواب پس بدی. با هم می ریم یه جای بهتری که به قله اش که می رسیم چیزی بالاتر از سرهای ما نباشه.
دلم برات خیلی تنگ شده لعنتی اما
تو آروم بخواب
کلام گویای قدردانی من نیست علیرضا. امروز شد یکسال که رفتی. یکسال از لحظه ای که توی بهت من دستگاه بوق می زد که یعنی قلب تو ایستاده. شبی که بعد از نیم ساعت احیا، با صورت خیس اشک و با فریاد و هق هق، هنوز به دکتر التماس می کردم که نا امید نشن، که بهت فرصت زندگی بدن. بهت پونزده دقیقه دیگه فرصت دادن، پونزده دقیقه برای زندگی احیا کردن تو رو اما مگه چیزی زنده تر از تو هم بود همه این سالها؟ همه ی این سالها که من داشتم ذره ذره می مردم و تو شبیه شخص زندگی منو نگه داشتی بودی. یکسال گذشته از شبی که بعد از چهل و پنج دقیقه احیا دکتر گفت راحتش بذارین. تو رو می گفت و چقدر راحت پذیرفت رفتنت رو. یکسال از شبی که من و روزبه و آراز تمام بلوار رو از بیمارستان آتیه تا میدون صنعت پیاده راه رفتیم و داد زدیم و فحش دادیم و بلند بلند گریه کردیم گذشته. شب وحشتناکی که ما هزار بار داد زدیم چرا. حالا آراز هم رفته. اما رفتن تو چیزی بود که منو ویران کرد رفیق. رفتنی که ضربه اش و شوکش هر روز که می گذره بزرگتر می شه و تکه ای که از وجود من کندی و بردی بیشتر به چشمم میآد. با اینهمه ممنونم برای اینکه اومدی و تو همون فرصت کوتاه منو خوشبخت ترین دوست عالم کردی.
یه روز یه جای بهتر همو می بینیم علی. یه روز یه جای بهتر دوتایی راه می افتیم با هم یه قله بلندتری رو می زنیم؛ از علم پرخاطره تر، از کی تو سخت تر از دماوند بلندتر. یه روز یه جای بهتر با هم می ریم کوه، جای بهتری که من برای نفس کشیدن توی ارتفاع نجنگم، جای بهتری که تو مجبور نباشی برای بردن من از سخت ترین مسیرها به بقیه جواب پس بدی. با هم می ریم یه جای بهتری که به قله اش که می رسیم چیزی بالاتر از سرهای ما نباشه.
دلم برات خیلی تنگ شده لعنتی اما
تو آروم بخواب
Labels:
دوستام
Saturday, July 17, 2010
Friday, July 16, 2010
Thursday, July 15, 2010
cold fingers, warm heart
دیروز غروب بالاخره کمردرد لعنتی که چند روزه خورد خورد داره اذیتم می کنه، عاصیم کرد و با صاحبخونه ام رفتیم بیمارستان نزدیک خونه. پزشک شیفت همونی بود که دو دفعه پیش واسه مشکل آلرژی تنفسیم و یه بار واسه شکستن انگشتام رفته بودم پیشش. اومد جلو با دست چپم دست داد و گفت خوبی دست و پا چلفتی؟ می تونی نفس بکشی بچه؟ گفتم نفسم خوب شده، یا شایدم کمرم انقدر درد می کنه که نمی تونم به نفس فکر کنم. نشستم روی تخت ؛ دست راست اتل بندی شده ام رو گذاشتم روی پام. صاحبخونه ام ایستاده بود کنارم و دست چپم رو محکم گرفته بود و چشمای سبز خیلی بزرگش بین من و دکتر در رفت و آمد بود. دکتر سوال می کرد و عکس ها رو با دقت بررسی می کرد. بعد هم گفت می خوام کمرت رو معاینه کنم و لباست رو در آر. گفتم اگه انگشتت سرده، نمیذارم بهم دست بزنی. خندید. به ایران فکر کردم. دستاش رو تند تند به هم مالید و گفت اینجوری نمی شه، صبر کن. رفت دستاش رو گرفت جلوی باد داغ سیستم گرمایشی فلان توی استیشن پرستارا. من بیشتر به ایران فکر کردم. اومد پرده دور تخت رو کشید و دستاش رو گذاشت رو لپم. گرم خوبی بود. بلوزم رو در آوردم و به شکم دراز کشیدم روی تخت. معاینه که تموم شد گفت باید آمپول بزنی. صاحبخونه ام دستام رو محکم تر فشار داد، گفت نترس عزیزم، آمپول درد نداره. دکتره گفت دختر قوی ایه . خودم آه کشیدم . دکتره گفت میگم اندی برات بزنه که درد نیاد، اندی با تجربه ترین پرستارمونه و آمپولهاش هیچوقت درد نمیاره، من اگه بخوام به دختر کوچولوها آمپول بزنم می دم اون این کار رو بکنه. سرم رو تکون دادم و می دونم قیافه ام خیلی مظلوم شده بود. اندی چند دقیقه بعد اومد، سلام کرد و دستش رو گذاشت رو لپم. گفت جیسون گفته که خودت سردترین دستای دنیا رو داری اما از دست سرد بدت میآد، منم اگرچه لازم نیست اما دستام رو برات گرم کردم این کیس. گفتم مرسی. آمپول رو زد و درد نداشت. من معمولا خیلی کولی بازی درمیارم اما واقعا درد نداشت. داشتیم آروم از بخش می اومدم بیرون ، جیسون پشت به من ایستاده بود اونجا کنار در ورودی و یه دختره رو می بوسید. دستاش رو گذاشته بود دو طرف صورت دختره. درست لحظه ای که ما رد می شدیم دختره سرش رو کشید عقب، گفت دستات به طرز دلپذیری گرمه امروز. جیسون یه چیزی گفت که من نشنیدم و به بوسیدنش ادامه داد.
مثل آخر فیلمها بود، من داشتم آروم با دستای یخ زده ام راه می رفتم ،صاحبخونه ام داشت می گفت که خیلی خوبه که خونه امون نزدیک بیمارستانه و منظره خونه ما تو کل شهر بی نظیره. من اما ذهنم پر بود از مقایسه های وحشتناک این سیستم بهداشتی قدرتمند و بی نهایت پیشنت فرندلی با سیستم بهداشتی کشورم. سیستمی که متاسفانه خودم هم بخشی از بدنه اش بودم و همیشه چیزی که نادیده گرفته می شد نیاز آدمها بود.شاید بعدا در موردش بیشتر بنویسم.
مثل آخر فیلمها بود، من داشتم آروم با دستای یخ زده ام راه می رفتم ،صاحبخونه ام داشت می گفت که خیلی خوبه که خونه امون نزدیک بیمارستانه و منظره خونه ما تو کل شهر بی نظیره. من اما ذهنم پر بود از مقایسه های وحشتناک این سیستم بهداشتی قدرتمند و بی نهایت پیشنت فرندلی با سیستم بهداشتی کشورم. سیستمی که متاسفانه خودم هم بخشی از بدنه اش بودم و همیشه چیزی که نادیده گرفته می شد نیاز آدمها بود.شاید بعدا در موردش بیشتر بنویسم.
Labels:
سالهای دور از خانه,
صاحبخانه عزیز من
Wednesday, July 14, 2010
Tuesday, July 13, 2010
زندگي سگي
الان ميتونم يه شير درنده رو با دستاي خودم خفه كنم. عصباني ام و هر آن ممكنه از عصبانيت و غصه بزنم زير گريه. كليدهام رو خونه جا گذاشتم. اومدم تا دم در و ديدم كليدهام نيستند. زنگ زدم به همخونه اي الدنگم گفت كار داره و بعدا ميآد خونه. خدا ميدونه بعدا يعني كي. اين اهالي شرق آسيا كه وجدان ندارن كه. بار يه وانت هم ميوه و سبزي خريدم و با اين حال مثل يك ابله اوريجينال پا شدم رفتم قدم بزنم. زيادي از خونه دور شدم و وزن وسايل داشت كمرم رو ميشكست نتيجه اينكه نهايتا تصميم گرفتم برگردم خونه. الان نشستم پشت در آپارتمانم. خوبه كه لااقل هميشه مودم رو روشن ميذاريم كه مجبور نيستم از اينترنت موبايلم استفاده كنم. تكيه دادم به در خونه همسايه كه آنتن اينترنتم در اين حال پرترينه ؛ بعد احساس كردم يكي داره ضربه هاي خفيفي به در ميزنه و پريدم رفتم اونور گودرم رو چك كنم بعد كمكم ضربه ها محكمتر شد و صداهايي هم بهش اضافه شد كه گوياي اين بود كه اين كفار شب جمعه اشون رو گم كردن و بعد صداها به جيغ تبديل شد. من داشتم آرشيو يكي از بلاگهاي موردعلاقه ام رو ورق ميزدم كه خانومه از ابراي آسمون نهم پرت شد و سومين ورق رو كه زدم آقاهه هم افتاد تو قعر فلان. شايدم از قعرفلان در اومد بسته به شيوه ي كنترل ازدياد نسل داشتم سومين ايميل خواهرم رو جواب ميدادم كه ضربه ها باز شروع شدن و من كه رسيده بودم به وسطاي تايپ فلاكت بار ايميل چهارم يه دفعه در خونه اشون باز شد و زنه با يه لا قباي بسيار نازك گريه كنان فرار كرد. هيچ خبري هم از آقاهه نشد. حالا من دارم از خستگي سقط ميشم در خونه ي اينا باز مونده. كلي افكار خنده دار اومده بود سراغم كه برم خودم رو جاي خانومه جا بزنم و كپه مرگم رو بذارم اما مساله اينه كه ميدونم اون چيزي كه دختره رو فراري داد هنوز اونجاست. خلاصه كه خسته و كوفته پشت در موندم و همخونه اي بي انصافم با اينكه خبر داره اما نميدونم چرا نمياد خونه. يادم باشه تو سوپ كاهوش تف كنم. نقطه
Labels:
سالهای دور از خانه
Let's Talk About Love-1
قبل اینکه برم مسافرت یه روز اومدم توی دفتر گروه و ده دوازده تا جمله گفتم که همه اشون با I hate شروع می شد. تری گفت از مسافرت که برگردی دلم می خواد به خاطر من تو یه مسابقه شرکت کنی. هر چی اصرار کردم چه مسابقه ای جواب نداد. الان سومین روزه که برگشتم و مسابقه ی تری این بود که باید روزی یه جمله روی استیکی نوت های دفتر گروه بنویسم که با دوستت دارم شروع می شه و نگهشون دارم تا پایان سال.
با خودم فکر کردم اسم وبلاگم با تئوری پشت این نوتها خیلی همخوانی داره و تازه وبلاگم هم ازاینکه هست که سوت و کورتر نمی شه بنابراین استیکی نوتهای حاوی پیام دوست داشتن اسکن می شن و با استفاده از نانوتکنولوژی خانمان برانداز و کیک زرد پابلیش در آینده، هر شب راس ساعت مشخصی، چند قدم مونده به کدو شدن کالسکه سیندرلا می رن تو هوا. کل قضیه کمی شبیه کلاسهای حافظه و نگرش مثبت به کائناته که همه امون باهاشون کهیر می زنیم اما من به بازی دعوت شدم و تا به حال به هیچ بازی ای نه نگفتم و به علاوه می خوام ببینم تا چند روز می تونم چیزی واسه دوست داشتن پیدا کنم و نهایتا می خوام ببینم می شه جلوی کدو شدن کالسکه رو گرفت یا نه.
---
کپی رایت کدو شدن هم مال فینیقیه است.
Labels:
پیامم به تو دارمت دوست، دوست
Monday, July 12, 2010
Give me freedom, give me fire, give me reason , take me HIGHER*
نه که آدم فوتبالی ای باشم ها، اما به خاطر بابا و عموهام و خواهرم و دوستم دلم می خواست مارادونا رو جام به دست ببینم. بازی ها رو نمی دیدم چون حوصله نداشتم . آرژانتین که باخت یه نگاه کردم به تیم های باقیمونده و گفتم اسپانیا رو دوست دارم، حالا حتی اسم یه دونه از بازیکنهاشون رو هم محض نمونه بلد نیستم. اما اسپانیا رو دوست دارم. یعنی کلا اگه بخوام یه جا رو تو دنیا واسه زندگی انتخاب کنم اونجا اسپانیاست. اون دو ماهی که بعد فارغ التحصیلی اونجا بودم انگار خونه ام رو پیدا کرده باشم بهم خوش گذشت. این شد که بیدار موندم و بازی رو دیدم، اسپانیا که برد انگار من برنده شده باشم، انگار همه ی آدمهای گرم و مهربون دنیا به یخ زده های بی مزه ی کائنات دهن کجی کرده باشند.
داشتم از خونه می اومدم بیرون سرتاپا قرمز و زرد پوشیدم. سر تا پا که می گم یعنی از دستمال سر و گوشواره و ماتیک و سایه تا دامن و جوراب و کفش و تی شرت و کیف. تو خیابون دو سه نفر واسم داد کشیدن ویوا اسپین. این بنده خداها هم از اسپانیایی همینو بلدن دیگه. منم هی لبخند گنده می زدم تامبز آپ و وی و گراسیاس و ویوا و حتی تعظیم ژاپنی هم کردم.
رسیدم بیمارستان، از در ایستگاه مرکزی که بیرون اومدم، یکی از بچه های دانشکده رو دیدم که اهل مکزیکه و من همیشه باهاش اسپانیاییم رو تمرین می کنم. از دور داد زد اسپانیا. از این ور داد زدم شیره**! اومد جلو گفت که امروز بچه هایی که شرط بستن رو تیم ها و بچه های اسپانیایی تو فضای آزاد بیمارستان مورنینگ تی می دن.تو هم بیا بریم با هم. منم که از خدا خواسته ساعت نه و نیم دنبالش راه افتادم و رفتم پشت ساختمون اصلی بیمارستان و گم شدم تو حدود بیست تا آدم که لباس قرمز و زرد تیمشون تنشون بود و پرچم کشورشون رو می بوسیدن و تکون می دادن و حدود صد نفر هم که مهمونهاشون بودن یا کسایی که شرط بسته بودن و اومده بودن پول برنده شدنشون رو بگیرن. بعد این اسپانیایی ها جیغ می کشیدن اسم کشورشون رو با خوشحالی. با افتخار. می پریدن بالا پایین و جیغ می زدن. کل بیمارستان رو گذاشته بودیم رو سرمون. با آهنگ واکا واکا و ویوینگ فلگ رقصیدیم و شیرینی خوردیم. اسپانیایی ها داد زدن گراسیاس سودافریکا. همه داد زدیم و از آفریقای جنوبی تشکر کردیم. یه دفعه چند نفر با هم داد زدن ویوا امریکا. همه داد زدن ویوا امریکا. بعد دیگه هر کدوم از حضار اسم کشورش رو بلند با یه ویوا می گفت. و همه پشت بندش داد می زدن، ویوا جرمنی. ویوا چاینا. ویوا ایتالیا. ویوا مکزیکو. ویوا ایندیا. داد زدم ویوا ایران. همه داد زدن ویوا ایران. بعد کلمه ی ایران با اون لهجه خارجی، از دهن این آدمهای خوشحال که ادا شد من بغض کردم. گیر کردم و نتونستم بگو ویوا ندرلند. نتونستم بگم ویوا راشا. نتونستم بگو ویوا استرالیا. نتونستم بگو ویوا آرجنتینا. موندم تو همون ویوا ایران خودم. گیر کردم تو غم نهفته تو اسم کشورم. کی می شه ما با دل خوش و با صدای بلند بگیم زنده باد ایران؟
---
*Waving Flag
**انقدر اصطلاحات عجیب غریب احتراع می کنم تو اسپانیایی و انگلیسیم به خودش زحمت نداد بپرسه اون "شیره" ای که گفتی یعنی چی
داشتم از خونه می اومدم بیرون سرتاپا قرمز و زرد پوشیدم. سر تا پا که می گم یعنی از دستمال سر و گوشواره و ماتیک و سایه تا دامن و جوراب و کفش و تی شرت و کیف. تو خیابون دو سه نفر واسم داد کشیدن ویوا اسپین. این بنده خداها هم از اسپانیایی همینو بلدن دیگه. منم هی لبخند گنده می زدم تامبز آپ و وی و گراسیاس و ویوا و حتی تعظیم ژاپنی هم کردم.
رسیدم بیمارستان، از در ایستگاه مرکزی که بیرون اومدم، یکی از بچه های دانشکده رو دیدم که اهل مکزیکه و من همیشه باهاش اسپانیاییم رو تمرین می کنم. از دور داد زد اسپانیا. از این ور داد زدم شیره**! اومد جلو گفت که امروز بچه هایی که شرط بستن رو تیم ها و بچه های اسپانیایی تو فضای آزاد بیمارستان مورنینگ تی می دن.تو هم بیا بریم با هم. منم که از خدا خواسته ساعت نه و نیم دنبالش راه افتادم و رفتم پشت ساختمون اصلی بیمارستان و گم شدم تو حدود بیست تا آدم که لباس قرمز و زرد تیمشون تنشون بود و پرچم کشورشون رو می بوسیدن و تکون می دادن و حدود صد نفر هم که مهمونهاشون بودن یا کسایی که شرط بسته بودن و اومده بودن پول برنده شدنشون رو بگیرن. بعد این اسپانیایی ها جیغ می کشیدن اسم کشورشون رو با خوشحالی. با افتخار. می پریدن بالا پایین و جیغ می زدن. کل بیمارستان رو گذاشته بودیم رو سرمون. با آهنگ واکا واکا و ویوینگ فلگ رقصیدیم و شیرینی خوردیم. اسپانیایی ها داد زدن گراسیاس سودافریکا. همه داد زدیم و از آفریقای جنوبی تشکر کردیم. یه دفعه چند نفر با هم داد زدن ویوا امریکا. همه داد زدن ویوا امریکا. بعد دیگه هر کدوم از حضار اسم کشورش رو بلند با یه ویوا می گفت. و همه پشت بندش داد می زدن، ویوا جرمنی. ویوا چاینا. ویوا ایتالیا. ویوا مکزیکو. ویوا ایندیا. داد زدم ویوا ایران. همه داد زدن ویوا ایران. بعد کلمه ی ایران با اون لهجه خارجی، از دهن این آدمهای خوشحال که ادا شد من بغض کردم. گیر کردم و نتونستم بگو ویوا ندرلند. نتونستم بگم ویوا راشا. نتونستم بگو ویوا استرالیا. نتونستم بگو ویوا آرجنتینا. موندم تو همون ویوا ایران خودم. گیر کردم تو غم نهفته تو اسم کشورم. کی می شه ما با دل خوش و با صدای بلند بگیم زنده باد ایران؟
---
*Waving Flag
**انقدر اصطلاحات عجیب غریب احتراع می کنم تو اسپانیایی و انگلیسیم به خودش زحمت نداد بپرسه اون "شیره" ای که گفتی یعنی چی
Labels:
سالهای دور از خانه
Wednesday, July 7, 2010
Wednesday, June 30, 2010
مسالتن
هووومممم....
فقط من اینجوری ام یا افراد دیگری هم هستند که شکلات تلخ - دارک- به نظرشون بیشتر ترش بیآد تا تلخ؟
فقط من اینجوری ام یا افراد دیگری هم هستند که شکلات تلخ - دارک- به نظرشون بیشتر ترش بیآد تا تلخ؟
Tuesday, June 29, 2010
آنتونی -2
با آنتونی رفته بودیم توی آزمایشگاه که من نمونه های بیوپسی رو براش تشخیص بذارم که بتونه نهایی کنه. گفت که ما در چین به دلیل اینکه مسیحی ها ما رو قتل عام کردن، از دین متنفریم و بحث بی پایانی رو با خودش شروع کرد. تمام مدتی که من داشتم از تو سولاخی میکروسکوپ چهل تا اسلاید رو تشخیص میذاشتم و امضا می کردم و عرق ریزان چنگ زده بودم به دامن خدا که تشخیصم غلط نباشه این به خدا فحش می داد و به میسیونرها* در چین بد و بیراه می گفت. بالاخره کارم تموم شد و قبل از اصابت صاعقه فرار کردم به لونه ی خودم.
یه ربع بعد اومد که "گورو" داری؟ من بر اساس پیش زمینه ذهنی که تو آزمایشگاه در مورد دین و مذهب حرف زده بود، فکر کردم منظورش guru هست و با خنده گفتم آنتونی گورو می خوام چیکار. بعد دیدم یه جوری نگام کرد و رفت سراغ اندرو و گفت گورو داری؟ اندرو گفت نه! گورو چیه بابا تو هم امروز حالت خوشه ها. یهو آنتونی عصبانی شد که شماها خسیسین و هروقت میآین آزمایشگاه هر کاری از من بخواین می کنم و به شما کمک می کنم. حالا من گورو می خوام بهم نمی دین. من و اندرو هی بر و بر نگاش می کردیم. گفتم ببین آخه ما اگه گورو داشته باشیم بر فرض بعید هم که نمیذاریم جیبمون بیاریم سر کار که. گورو جاش تو معبده. اندرو هم هر و کر می کرد که بیاین رئیس گروه رو بگیم گورو از این به بعد. دیدم الانه آنتونی بزنه شل و پل کنه ما رو گفتم اصلا منظورت از گورو چیه؟ گورو می خوای چیکار؟ گفت می خوام این کاغذا رو باهاش بچسبونم. منظورش گلو (glue) بود.
*
الان اندرو اومد گفت این نشونه ی خوبی بود که یاد بگیریم فقط وقتی از عدم دریافت انتظاراتمون عصبانی بشیم یا واکنش نشون بدیم، که مطمئن باشیم که اونها رو درست وربالایز کردیم. اینم از مزایای همکاری با فردی از دیار شهیدپرور فرانسیس بیکن.
---
* اول نوشتم میژنری، بعد دیدم چه سک.سی شد. بعد میسیونرها نوشتم، یاد اون برنامه مزخرف رادیویی افتادم. میسیونرها و ایران یا همچین چیزی بود و همونی که صد سال پیش در چنین روزی رو اجرا می کرد، اینو هم فلان.(فکر کنم البته)
یه ربع بعد اومد که "گورو" داری؟ من بر اساس پیش زمینه ذهنی که تو آزمایشگاه در مورد دین و مذهب حرف زده بود، فکر کردم منظورش guru هست و با خنده گفتم آنتونی گورو می خوام چیکار. بعد دیدم یه جوری نگام کرد و رفت سراغ اندرو و گفت گورو داری؟ اندرو گفت نه! گورو چیه بابا تو هم امروز حالت خوشه ها. یهو آنتونی عصبانی شد که شماها خسیسین و هروقت میآین آزمایشگاه هر کاری از من بخواین می کنم و به شما کمک می کنم. حالا من گورو می خوام بهم نمی دین. من و اندرو هی بر و بر نگاش می کردیم. گفتم ببین آخه ما اگه گورو داشته باشیم بر فرض بعید هم که نمیذاریم جیبمون بیاریم سر کار که. گورو جاش تو معبده. اندرو هم هر و کر می کرد که بیاین رئیس گروه رو بگیم گورو از این به بعد. دیدم الانه آنتونی بزنه شل و پل کنه ما رو گفتم اصلا منظورت از گورو چیه؟ گورو می خوای چیکار؟ گفت می خوام این کاغذا رو باهاش بچسبونم. منظورش گلو (glue) بود.
*
الان اندرو اومد گفت این نشونه ی خوبی بود که یاد بگیریم فقط وقتی از عدم دریافت انتظاراتمون عصبانی بشیم یا واکنش نشون بدیم، که مطمئن باشیم که اونها رو درست وربالایز کردیم. اینم از مزایای همکاری با فردی از دیار شهیدپرور فرانسیس بیکن.
---
* اول نوشتم میژنری، بعد دیدم چه سک.سی شد. بعد میسیونرها نوشتم، یاد اون برنامه مزخرف رادیویی افتادم. میسیونرها و ایران یا همچین چیزی بود و همونی که صد سال پیش در چنین روزی رو اجرا می کرد، اینو هم فلان.(فکر کنم البته)
Labels:
آنتونی,
سالهای دور از خانه,
عجایب
Friday, June 25, 2010
O sister, where are thou?
نمی دونم چه جوری بنویسم که معلوم باشه چه ضربه ای به من وارد کرده و چقدر منو تکون داده.
خواهر کوچیکه ام، همونکه بهش می گم فسقلی، همونکه هر شب زنگ می زنه و خودش رو واسم لوس می کنه، همونکه تو ذهنم با شلوارک سبز در حال کندن زخم سر زانوشه ، همونکه هنوزم هر وقت می رم خونه باید براش جایزه بخرم و سرگرمش کنم، همونکه هر وقت از خیابون رد می شیم دستشو می گیرم و می ذارمش سمتی که ماشین نمیاد... امروز دوستم ازم پرسید چند سالشه و گفتم بیست و یک.
مثل این بود که یکی بزنه تو سرم
بدون من بزرگ نشو دختر. صبر کن.
خواهر کوچیکه ام، همونکه بهش می گم فسقلی، همونکه هر شب زنگ می زنه و خودش رو واسم لوس می کنه، همونکه تو ذهنم با شلوارک سبز در حال کندن زخم سر زانوشه ، همونکه هنوزم هر وقت می رم خونه باید براش جایزه بخرم و سرگرمش کنم، همونکه هر وقت از خیابون رد می شیم دستشو می گیرم و می ذارمش سمتی که ماشین نمیاد... امروز دوستم ازم پرسید چند سالشه و گفتم بیست و یک.
مثل این بود که یکی بزنه تو سرم
بدون من بزرگ نشو دختر. صبر کن.
Labels:
سالهای دور از خانه
Thursday, June 24, 2010
حمال گاریچی به انگیسی چی می شه؟
سر ناهار نشسته روبروم هفت هشت بار با صدای شیپور فین می کنه. بعد جالبه که با قیافه ی آخی حیوونکی می پرسه تو خاورمیانه ، مردم زیاد در قید و بند آداب و رسوم نیستند؛ نه؟
Labels:
سالهای دور از خانه
Wednesday, June 23, 2010
I am being constantly wowed
آندره آ و تری هر دو خیلی از من بزرگترند. آندره آ چهل و سه سالشه و تری پنجاه و دو. هر دو جز تیم ما هستند و به طرز غریبی تاریخ، بخصوص تاریخ ایران رو دوست دارند. خوبیش هم اینه که انقدر دیدشون عمیق هست که من مجبور نیستم در مورد اینکه آدم های معمولی چهارتا زن ندارند و ما برقع نمی پوشیم توضیح بدم. تری همه چیز در مورد انقلاب سال 57 رو می دونه و آندره آ بارها با صحبت از خاتمی و موسوی و خمینی و خامنه ای و هاله نور و حتی لاجوردی و اعدامهای دههی شصت من رو غافلگیر کرده. تری حتی منتظری رو می شناسه و یه بار تو دوره خاتمی واسه یه کنگره رفته ایران و آندره آ ازم قول گرفته که ببرم بازار سرپوشیده تهران و اون بازار شیراز که توش ادویه داره و اون بازار کرمانشاه که توش پارچه پولکی داره رو نشونشون بدم. تری حتی کباب دربند رو هم امتحان کرده و کلی دوست و آشنا تو ایران داره.
دیروز سر کار نیومده بودم چون مریض بودم. امروز هم صبح کمی دیرتر از خونه راه افتادم و ساعت ده رسیدم. وقتی اومدم تو، آندره آ جیغ کشید که "تری، اومد!". آندره آ گفت اجازه نیست بیای سر میزت ، تری گفت بیا با من بریم بیرون تا آندره آ به کارهاش برسه. دوتایی رفتیم بیرون و تا آندره آ اجازه ورود بده داشتم فکر می کردم تولدم که نیست، روز ملی دانشجویان غربتی* هم که نیست، روز زن هم که نیست. بالاخره گذاشتن برم سر میزم و دیدم کنار کاغذها و کتابها، آندره آ رومیزی یونانی پهن کرده و جا باز کرده بود برای 5 تا شمع و روبان سبز و گل و عکس. آندره آ گفت ما فکر کردیم که باید نشون بدیم که ما می دونیم. تری گفت پارسال نان-استاپ اون دختر به خوابهای من می اومد. من با بغض و حیرت ایستاده بودم و هی نگاه می کردم.تری گفت من دلم نمیخواد اون قهرمان باشه، رهبر باشه؛ من دوستش دارم چون اون یه دختر معمولیه مثل تو و مثل دختر خودم کایلی. دلم نمیخواد فراموش بشه.
بغلم کردن و رفتن به کارهاشون برسن. آندره آ یه ربع بعد اومد گفت می دونم سبز این روبان سبز نیست اما اون رنگی نداشتیم. اینو از تو وسایلم پیدا کردم. ببخشید که جای گره داره. گفتم این سبزترین روبانیه که دیدم.
یکی بهم بگه بیدارم و این حرفا و چیزا رو خواب ندیدم.
---
* فکر کنم کپی رایت لفظ غربتی به جای اینترنشنال که الحق درست هم هست، مال مهندس خسته است.
Labels:
دوستام,
سالهای دور از خانه
Tuesday, June 22, 2010
ویندوز 7
دوم دبیرستان کلاس ما طبقه سوم مدرسه بود. اون دوران شیشههای مدرسه دخترونهها رو رنگ میزدند که مبادا بریم پشت پنجره و با بیرون ارتباطی برقرار کنیم. یه روز که کلی آشغال ریخته بودیم کف کلاس، ناظممون اومد دعوامون کرد که چرا اینطوریه کلاس شما. دیالوگهای متهم شدن و دفاع کردن و صحنههای چرخیدن ناظم دور کلاس و اشاره به کثیفی در و دیوار رو درز میگیرم. نتیجه این شد که خودمون سیزده نفری باید فردا کلاس رو میشستیم و تمیز میکردیم.
مدرسههای دخترونه اردوگاه نظامی بودند. حق نداشتیم زیبا باشیم و لباس فرم ما مانتو و شلوار سورمهای و مقنعه سبز لجنی بود که اون سالها مد شده بود. پسر دبیرستانیها بهمون میگفتند بادمجون. ما دخترها میخواستیم زیبا باشیم و زیبایی رو تو مدرسه رصد میکردیم. فلانی رو دیدی سیبیلاشو برداشته. فلانی رو دیدی امروز شلوار پاچه گشاد پوشیده. فلانی وسط ابروهاشو برداشته. میتونم برات قسم بخورم که بیشتر میخواستیم حرفمون بین بچهها بپیچه و این که اون "فلانی" تو باشی خیلی مهمتر از چشمک پسر دبیرستانیها بود.
شستن کلاس یه موقعیت خیلی مناسب بود. همه قرار شد شلوارک و تیشرت بپوشیم که مقنعه ها و مانتو شلوارامون خیس نشه. فردای اون روز، هر سیزده تا سک.سی ترین شورت و تاپهامون رو تنمون کردیم که اعتبار گروه همسالان رو کسب کنیم. شروع کردیم به سابیدن سنگها. یه روز ابری بود. بعد فیروزه رفت سراغ شیشهها که تمیزشون کنه و بدشانسی آورد و کمی از رنگ شیشه رفت. مونده بود توی ترس و اینکه چی جواب بده. کمی خیره شدیم به شیشهها و بعد همهی رنگ شیشهها رو پاک کردیم. فاطمه کنار من بود با تاپ کوتاه ارغوانی و شلوارک آبی تیره؛ شیشهها رو تمیز میکردیم و میدونستیم خانوم ناظم دمار از روزگارمون درمیآره. اما احساس قهرمان بودن داشتیم . سمیه داشت آواز میخوند. یه چیزی از گوگوش. شیشهها تمیز شدند. دنیای بیرون زیر پای ما بود. می تونستیم کوچه رو ببینیم. رنگهای ورقه شده رو جمع کرده بودیم و توی طاقچه پنچرهها نشسته بودیم به تماشای خیابونی که هر روز ازش رد میشدیم تا برسیم مدرسه. کمی آفتاب از لابلای ابرها میتابید و ظلمات موهام که تو صورتم ریخته بود، کمی روشنتر به نظرم میرسید.نمیدونم اون دوازده تا به چی فکر میکردند اما مطمئنم هر سیزده تامون خیلی زیبا شده بودیم به نظر خودمون.
یکدفعه در کلاس باز شد و خانوم ناظممون اومد تو. از پشت پنجرهها پریدیم پایین. دعوامون کرد و تهدید کرد به اخراج. ما، سیزده تا جوجه خیس و لرزان که چند لحظه پیش پرنسسهای پشت پنجره بودیم سرمون رو پایین انداخته بودیم. خیلی بهمون توهین شد و بسیار تحقیر شدیم که "جانورانی هستیم که عورت لخت خودشون رو میذارن تو ویترین" دقیقا همین رو گفت و من آروم گفتم خانوم اینطور نیست. هزار بار بلند فریاد کشید که همینطوریه. وحشی شده بود و من دیگه هیچی نگفتم. لباسامون رو تنمون کردیم و همگی ساکت بودیم. هیچ کس کلامی حرف نمیزد.
با یه قلب سنگین و یه نامه تو کیفم که مادرم رو خواسته بودند داشتم میرفتم خونه. مسیر خونه ما با هیچ کس نبود. هنوز چند متر از مدرسه دور نشده بودم که اول دست آذین خورد روی شونهام. بعد بقیه امون پیدا شدیم. هر سیزده نفرمون بودیم. صد متر اونطرفتر مدرسهامون بود. نیلوفر گفت بریم بستنی بخوریم با هم. رفتیم توی سوپرمارکت روبروی مدرسه. بستنی توپی میهن خریدیم. یه قاشق بستنی گذاشتم توی دهنم، نگاهم با ساقه درخت رفت بالا، رسید به ابر، به کلاغی که رد می شد توی آبی بزرگ ابری آسمون. بعد رسید به شیشه های کلاسم که تنها شیشه های مدرسه بود که رنگ اسهال نداشتند.
حرفی لازم نبود، فقط انگشت اشاره ام رو گرفتم طرفش.
مدرسههای دخترونه اردوگاه نظامی بودند. حق نداشتیم زیبا باشیم و لباس فرم ما مانتو و شلوار سورمهای و مقنعه سبز لجنی بود که اون سالها مد شده بود. پسر دبیرستانیها بهمون میگفتند بادمجون. ما دخترها میخواستیم زیبا باشیم و زیبایی رو تو مدرسه رصد میکردیم. فلانی رو دیدی سیبیلاشو برداشته. فلانی رو دیدی امروز شلوار پاچه گشاد پوشیده. فلانی وسط ابروهاشو برداشته. میتونم برات قسم بخورم که بیشتر میخواستیم حرفمون بین بچهها بپیچه و این که اون "فلانی" تو باشی خیلی مهمتر از چشمک پسر دبیرستانیها بود.
شستن کلاس یه موقعیت خیلی مناسب بود. همه قرار شد شلوارک و تیشرت بپوشیم که مقنعه ها و مانتو شلوارامون خیس نشه. فردای اون روز، هر سیزده تا سک.سی ترین شورت و تاپهامون رو تنمون کردیم که اعتبار گروه همسالان رو کسب کنیم. شروع کردیم به سابیدن سنگها. یه روز ابری بود. بعد فیروزه رفت سراغ شیشهها که تمیزشون کنه و بدشانسی آورد و کمی از رنگ شیشه رفت. مونده بود توی ترس و اینکه چی جواب بده. کمی خیره شدیم به شیشهها و بعد همهی رنگ شیشهها رو پاک کردیم. فاطمه کنار من بود با تاپ کوتاه ارغوانی و شلوارک آبی تیره؛ شیشهها رو تمیز میکردیم و میدونستیم خانوم ناظم دمار از روزگارمون درمیآره. اما احساس قهرمان بودن داشتیم . سمیه داشت آواز میخوند. یه چیزی از گوگوش. شیشهها تمیز شدند. دنیای بیرون زیر پای ما بود. می تونستیم کوچه رو ببینیم. رنگهای ورقه شده رو جمع کرده بودیم و توی طاقچه پنچرهها نشسته بودیم به تماشای خیابونی که هر روز ازش رد میشدیم تا برسیم مدرسه. کمی آفتاب از لابلای ابرها میتابید و ظلمات موهام که تو صورتم ریخته بود، کمی روشنتر به نظرم میرسید.نمیدونم اون دوازده تا به چی فکر میکردند اما مطمئنم هر سیزده تامون خیلی زیبا شده بودیم به نظر خودمون.
یکدفعه در کلاس باز شد و خانوم ناظممون اومد تو. از پشت پنجرهها پریدیم پایین. دعوامون کرد و تهدید کرد به اخراج. ما، سیزده تا جوجه خیس و لرزان که چند لحظه پیش پرنسسهای پشت پنجره بودیم سرمون رو پایین انداخته بودیم. خیلی بهمون توهین شد و بسیار تحقیر شدیم که "جانورانی هستیم که عورت لخت خودشون رو میذارن تو ویترین" دقیقا همین رو گفت و من آروم گفتم خانوم اینطور نیست. هزار بار بلند فریاد کشید که همینطوریه. وحشی شده بود و من دیگه هیچی نگفتم. لباسامون رو تنمون کردیم و همگی ساکت بودیم. هیچ کس کلامی حرف نمیزد.
با یه قلب سنگین و یه نامه تو کیفم که مادرم رو خواسته بودند داشتم میرفتم خونه. مسیر خونه ما با هیچ کس نبود. هنوز چند متر از مدرسه دور نشده بودم که اول دست آذین خورد روی شونهام. بعد بقیه امون پیدا شدیم. هر سیزده نفرمون بودیم. صد متر اونطرفتر مدرسهامون بود. نیلوفر گفت بریم بستنی بخوریم با هم. رفتیم توی سوپرمارکت روبروی مدرسه. بستنی توپی میهن خریدیم. یه قاشق بستنی گذاشتم توی دهنم، نگاهم با ساقه درخت رفت بالا، رسید به ابر، به کلاغی که رد می شد توی آبی بزرگ ابری آسمون. بعد رسید به شیشه های کلاسم که تنها شیشه های مدرسه بود که رنگ اسهال نداشتند.
حرفی لازم نبود، فقط انگشت اشاره ام رو گرفتم طرفش.
Sunday, June 20, 2010
مامان
مادرم رو می خوام.
مادرم رو می خوام.
مادرم رو می خوام.
چرا دوستم متوجه نمی شه وقتی می گم "حالم بده، مامانمو می خوام" ، مشکلم "همون سرگیجه هه " نیست و واقعا مادرم رو می خوام.
چرا خواستنت انقدر دم دستی شده مامان؟ چرا هیچ کی باورش نمی شه که چقدر دلم تنگ شده. چرا هیچ کی نگفته بود یه دفعه می فهمم که نیستی، که دوری، که بیست و یک ساعت پرواز و سه ساعت ترانزیت بینمونه. چرا خوندن این پست و فهمیدن نبودنت یک دفعه نابودم کرد؟ اینهمه بغض پس چرا الان یه دفعه منفجر شد؟
آخ...
مادرم رو می خوام.
مادرم رو می خوام.
چرا دوستم متوجه نمی شه وقتی می گم "حالم بده، مامانمو می خوام" ، مشکلم "همون سرگیجه هه " نیست و واقعا مادرم رو می خوام.
چرا خواستنت انقدر دم دستی شده مامان؟ چرا هیچ کی باورش نمی شه که چقدر دلم تنگ شده. چرا هیچ کی نگفته بود یه دفعه می فهمم که نیستی، که دوری، که بیست و یک ساعت پرواز و سه ساعت ترانزیت بینمونه. چرا خوندن این پست و فهمیدن نبودنت یک دفعه نابودم کرد؟ اینهمه بغض پس چرا الان یه دفعه منفجر شد؟
آخ...
Subscribe to:
Posts (Atom)






